تبليغاتX
انجمن شاعران مرده

سلام - سلام حال شما خوبه! - امیدوارم که سال خوبی رو در پیش رو داشته باشید ، یا حداقل شروع کرده باشید، تو این پست با قصد دارم به دو تا از دوستام معرفیتون بکنم- درست حالا نمیدونم اونا رو با شما یا شما رو با اونا- در هر صورت فرقی هم نمیکنه ، چون در آخر با هم اشنا میشید ؛ معرفی میکنم آقای یاجوج و آقای ماجوج:


یاجوج - سلام ، خیلی خوشبختم که با شما ...... ، ولی من که شما رو نمی بینم
ماجوج - نه مهم نیست ، همیشه شناختن که به دیدن نیست
یاجوج - شوخی میکنی ها ؟
ماجوج - نه جدی میگم - میشه یه نفر رو شناخت در صورتی که حتی اونو ندیدی
یاجوج - آره ، آفرین تازه متوجه شدم - پس ما تقریبا همه رو میشناسیم !
ماجوج - نه جونم - منظورم رو درست متوجه نمیشی میخوام بگم که .....
یاجوج - آها منظورت اینه که اگه واسه شناختن حتما نیاز بود کسی رو ببینی اون موقه نابیناهای بیچاره هیشکی رو نمیشناختن هان ؟!
ماجوج - نه بابا اصلا ولش داشتی میگفتی خیلی خوشبختی .......
یاجوج - آره - آره ، ولی یه پای خوشبختیم میلنگه
ماجوج - چرا - خوب برو اون پاش رو که زدی شکوندی گچ بگیر
یاجوج - حالا هی بگو من چیزی نمی فهمم ، خودت که خیلی خنگ تر میزنی ، منظورم از لنگیدن ، خوشبخت نبودن یه قسمتس از منه
ماجوج - وای خدا مرگم بده - نکنه تو هم چند شخصیتی شدی ها ، من میترسم - نکنه یکی از شخصیتات اسبی گاوی چیزی باشه - آخه دیشب از بس لگد زدی نذاشتی بخوابم
یاجوج - خوب دستت درد نکنه - تو انگار درکت درد میکنه - شاید هم شعورت نم کشید - چند شخصیتی کجا بوده ، پسر خوب - من اگه بتونم همون یه شخصیت خودم باشم گل کاشتم اون موقه تو میگی - چند شخصیتی
ماجوج - آها راست میگی ها
یاجوج - اِ اِ اِ ، نیگا نیگا - دستس دستی داره هرچی دلش میخواد بارمون میکنه ها
ماجوج - واستا واستا ، تند نرو - مگه تو چند نفری که میگی بارمون میکنه ؟
یاجوج - خره ،  اینو میگم واسه این که به خودم احترام گذاشته باشم
ماجوج - وا ، افاده ها طبق طبق، سگا به دورش وق و  وق - آقا چقد خودشو تحویل میگیره !
یاجوج - پس چی فکر کردی ، اگه من نخوام من رو تحویل بگیرم - پس کی باید بیاد منو تحویل بگیره ها
ماجوج - میگم مگه تو بسته پستی چیزی هستی - که باید تحویل گرفته بشی ؟! ، تازشم مگه من چه کارم خودم میآم تحویلت میگریم
یاجوج - نه ، قربون دسست - یه بار صرف شده - اصلانم اشتها ندارم
ماجوج - مگه گفتم بیا منو بخور که میگی صرف شده و اشتها ندارم - تازه خیلیم دلت بخواد.
یاجوج - نه نه نه - ممنون خیلی لطف دارین شما - حالا من خودم رو تحویل میگیرم یا شما
ماجوج - تو - مگه من چی گفتم که خودم رو تحویل میگیرم - ها ها ها - اصلا آدم یه رفیقی مثل تو داشته باشه دشمن میخواد چه کار - نه اصلا دشمن لازم داره
یاجوج - چی میگی تو ف دوباره قاطی کردی داری چرت و پرت میگی
ماجوج - تو خودت قاطی پرت میگی
یاجوج - قاطی پرت نه چرت و پرت
ماجوج - اصلا هرچی تو بگی به من چه - من اصلا دیگه حرف نمیزنم
یاجوج - خوب به درک - خودم میشینم هرچی دلم خواست میگم تا دلت هم بسوزه
ماجوج - اصلا تو بی خود میکنی - واستا الان درستش میکنم
یاجوج - اِ اِ اِ ، چه کار اون سیم  داری دیونه
ماجوج - الان حالیت میکنم بذار - عا - عا
یاجوج - دیدی چه کار کردی - میگم کم تربیتی واسه همینه - حالا از کجا بفهمم چی مینویسم
..........


انگار دوباره کار این دوستای ما به بگو مگو کشید - تا فرصتی دوباره - فعلا

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 10:54 |

هوا سرد و نمناک- شب تلخ و تاریک. ثلیب های مثلوب در دل زمین. استخوان های خشک ولی متحرک صدای زوزه باد که از میان شاخه های خشک در گوشم خشکی زندگی را زنده میکند. میان این همه آدم احساس میکنم که تنها تر از من کسی نیست. میان این همه صدای گوش خراش حس میکنم سکوت سنگین تمام عالم را می لرزاند. شروع میکنم به رفتن - میروم اینقدر دور که صدای سکوت را دیگر نشنوم به - اینقدر دور که هرگز میان تنهایی خودم آدم ها را حس نکنم. باید رفت - باید بغض کرد و آرام در خود شکست. میان اشک هایی که هرگز گونه ای را تر نکرد نشست و آرام شکست.

سالها با آرزو های گوناگون زندگی کرده بود و حالا که پیر شده بود حس میکرد جایی برای بودنش نیست. میفهمید که زنده بودنش مثل آرزوهایش بیخود و بی معنی تلقی میشود. آرزوهایش هیچوقت به واقعیت بدل نشده بودند و حس میکرد بودنش نیز هیچوقت .... . آرام سرش را بلند کرد و به خیابان پر از آدم و ماشین نگاه کرد. به خیابانی که بارها و بارها از آن بالا و پایین رفته بود ولی الان خیابانی که فقط در آن میشد به امید رفع خستگی نشت. نمیخواست از خاطرات مبهم که داشت آرزویی بسازد و یا از زندگی مبهمی که داشت خاطره ای به جا بماند. در چشمانش دریگر خبری از درخشش امید بخش زندگی نبود - هر روز صبح از خانه بیرون میآد و به گوشه خیابان میخزید و تا ظهر به تماشای ماشین های رنگ و رو رفته می پرداخت. و ظهر را برای رفع گرسنگی به خانه باز میگشت. هر زور این بودن بی معنی او ادامه داشت تا این که تصمیم گرفت - مهمترین تصمیم زندگی اش اولین تصمیم زندگی اش و آخرین تصمیم زندگی اش.

فردای آن روز در گوشه خیابان هیچ کسی چشمش را به خیابان ندوخته بود

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 0:14 |
سلام

قبل از هر حرفی سال نو رو به شما تبریک عرض میکنم

ولی تا حالا فکر کردن این سال ها که داره تکرار میشه همچین هم نو نیست

حتی میشه گفت کهنه هم هست دل آدم خیلی میگیره وقتی میبینه همه چی داره مداما هی تکرار میشه ساعت پشت ساعت روز از پس روز  و سال از پی سال . به قول یکی از آدما که خودم هم درست نمیشناسمش باید به یکنواختی دنیا عادت کرد و لی چشم ها رو بست و تخیل کرد . این که تو سالی که قراره بیاد دوباره باید همون آدم سابق رو تکرار کنیم همون آرزوی همیشگی رو خاک کنیم.

ولی نه میخوام تو سال جدید یه آدم جدید رو به همه معرفی کنم. خواهیم دید و شاید شناخت

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 0:53 |