دوباره من همون احمق همیشگی برگشتم

اما این بار مطمئنم که با دنیایی خستگی برگشتم. دوباره حس میکنم از هرچی آدمه بدم میآد. از هرچی این مخلوق ساده لوح این مخلوق مخوف فراموش شده !
اصلا بذار ببینم کی گفته هر نوزادی که به دنیا میآد نشونه اینه که خدا انسان رو فراموش نکرده- اصلا کی گفته هان - من فکر میکنم سالها پیش اون دور دورا اون وقتا که هنوز آدما آدام بودن انسان فراموش شد. نه اصلا اون وقت که خدا انسان رو از بهشت روند(اگه بهشتی باشه) انسان فراموش شد. هم فراموش و باز هم فراموش مثل همیشه - بذار ببینم اصلا واسه کی مهمه این حرفا که میزنم اگه آدما اهمیت میدادن که کارشون به اینجا نمی رسید. حتما الان می پرسید مگه الان کار آدم به کجا رسیده - یا الان آدام به کجا رسیده - خوب آره دقیقا سوال من هم همینه. الان آدم به کجا رسیده ؟ خوب معلومه دیگه به هیچ کجا مثل همیشه داره همه چیز تکرار میشه و اصلا هیشکی عین خیالش نیست. اصلا فراموش شدن این موجود احمق مگه به کی ربط داره ؟! گاهی خنده ام میگیره که منم آدمم و گاهی بغض که چرا آدمم و گاهی اشک واسه این که آدمم و میتونم فکر کنم. اصلا میدونید چیه ما آدم خلق شدیم که مجازات بشیم که بریم بالای دار که بشینیم سر حصرت که بخونیم از این واژه های ناب و باز هیچی نفهمیم باز و هیچی رو تشخیص ندیم از یه راز۰- نه باید بذارمش کنار ولی چه کار کنم که این کلمات دست از سرم بر نمی دارن همین جوری خودشون رو میکوبونن به این مغزم که به زبون بیارمشون ولی من قول دادم که خاموش بمونم که نگم دوباره باز از این راز و خنده مضحک من که با وجود درد تلخی که تو وجودم احساس میکنم باز شیرین به نظر نمی آد. نه باز اصلا شیرین به نظر نمی آد. بیا بخند چه مضحک به این مسخره {منظورم خودمه} که حالا با چه دردی داره می بازه به روزگار.
دوباره دارم حس میکنم که چیز مرموزی زیر پوستم رخنه کرده. دارم حس میکنم که داره تمام وجودم رو مثل هیچ موجود دیگه ای میخوره
آره دقیقا مثل هیچ موجود دیگه ای . باید سجده برد بر درد - باید نماز گذارد بر جسد مرد. که تمام دردش از حضور خودش تازه میشد. کسی حتی قطره ای خون در بدنش نمانده بود.
و او کسی نبود جز مرد و درد
هم قافیه هایی از دیاری سرد
و خون منجمد این خاکستر(*ققنوس باران زده) سرد



