
من بازم اومدم سر خونه اول
همون جایی که از اول از همونجا سقوطم رو آغاز کرده بودم
از تمام آدم ها بدم می آد ، از این موجود احمق دو پا که اندکی از فهم خدا رو به ارث نبره
از این آدم ها که برای هر کاری باید هزارتا دلیل براشون بیاری
از خودم خسته شدم که هر چی سعی می کنم نمی تونم اون جوری که می خوام باشم
از این دنیا که کاری جز فریب این انسانهای احمق ندارد و پشت حماقت خفته در مکر میشود پوششی به سیاهی شب پوشید و فراموش شد .
مثل زندگی میشه همه رو به داشته هاشون دل خوش کرد و برای همیشه از چشمه همه پنهان شد بی این که بدونن هستی یا نه ، بودی با نه ، خواهی بود یا نه ، اصلا مهم نیست بودن و نبودن وقتی همه حس میکنن که کاملا و از روی سرمستی داشت هاشون، کاشته هاشون رو به رخ هم می کشن !!!
دارم می سوزم از این بودن بی هوده توی این زندگی دایره وار که ما مثل احمق های پر حماقت بر دورش می چرخیم و هرگز نخواهیم فهمید که مسیر تکرازی این زندگی رو بارها و بار ها طی کردیم ، فقط به جلو چشم دوختیم و غافلیم که داریم به دور خودمون می چرخیم
اینقدر پرم از نفرت که می تونم تمام عالم رو به ذربتی نه چند کاری از پا در بیارم ، اونقدر خالی ام که می تونم برای همیشه بنشینم و خیره بمونم به یه دیوار سیاه یا سفید چه فرقی میکنه - خیره میشم همین
می خوام دوباره خودم را از این پرتگاه پرت کنم پایین به امید این که دوباره .....
ولی حیف که من می دونم اگرم خودم رو رها کنم دوباره به همینجا سقوط خواهم کرد - ای کاش نمی دانستم من کلی از دانسته هایم رو نمی دانستم - اون وقت خیلی راحت تر سقوط می کردم بی درد تر از امروز سقوط میکردم .
انگار دوباره باید قاتل بی دلیل افکار خودم باشم و بشینم سر خاک این این آدم های بی دلیل مرده - میترسم از خودم از این قاتل بی دلیل
می ترسم از این انتهای تکراری - بودن را نمی توان راحت بود
مرگ.س
+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت
11:36 |


