تبليغاتX
انجمن شاعران مرده
من دارم کم کم بلاگ نو یسی رو ترک میکنم
البته بلاگ نویسی توی بلاگ فا رو عرض میکنم
البته این به این دلیل نیست که من این وبگاه رو تعطیل میکنم
این وبگاه به قدرت خودش پا بر جاست و در کنار اون یه سایت هم راه انداختم
که قراره در اون فعالیت های ادبی و مخصوصا داستان نویسی و باز مخصوصا داستان کوتاه صورت بگیره
آدرسش هم هست
AGAPE.IR
که البته هنوز اسمی واسش انتخاب نکردم اگه نظر در مورد اسمش دارین حتما بهم بگید خوشحال میشم نظر شما رو هم بدونم.
الان هم با یه داستان تازه از خودم به روزه!
+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 14:27 |

با صدای مهیب انفجار از خواب بلند شد. کاملا عادی و خون سرد رفت دم پنجره  و مشغول تماشای شهری کثیف شده که زیر رگبار سیل گون بمب ها می سوخت. در چشمانش هیچ گونه علامتی از ترس و یا اضطراب دیده نمی شد. بر روی لب هایش لبخند ماسیده ای نقش بست.این جور می نمود که مدت هاست که انتظار چیزی را می کشیده و اینک برای رسیدن به آن راه زیادی نمانده است.

در هیاهوی آتش ها و صداها آدم هایی دیده میشدند که ترسیده و هراسان دیوانه وار از سویی به سوی دیگر می گریختند. در هیاهوی دیوانه وار آدم ها برای زنده ماندن دخترکی دیده می شد که به دیواری تکیه داده بود و نگاه مایوسش را به جسدی دوخته بود. در چشمان دخترک بغزی میدرخشید که هنوز از هجوم فاجعه گیج بود. در آن سو مادری به چشم می آدم که جسدی نیمه جان را در آغوش گرفته بود و با صدایی مقطع  و نارسا جیغ می کشید. در آن سوی جمعیت پیرمردی بر زمین نشسته بود کنار جسدی پلاسیده و اشک می ریخت و با صدایی که اصلا به گوش نمی رسید چیزی زیر لب زمزمه میکرد با دقت به حرکت لب های مرد متوجه شد که پیرمرد غزلی میخوامد غزلی که احتمالا شیرین است.

آرام برگشت و بر روی تخت نشست ، بوی سوختن شهر را با تمام وجود اثتنشاق میکرد. با این وجود آرام بر روی تخت دراز کشید.چشمانش را بر هم گذاشت، و به یاد آورد آن هنگام را که زیر دست و پا له شده بود فقط برای زنده بودن. او اکنون زنده است. بر روی تختی کثیف در اتاقی کثیف و در شهری کثیف که زیر بمب های کثیف له می شود. و آن لبخند ماسیده بر لب همچنان محو میشود.

صدای برخورد بمب ها که مثل تبر ریشه شهر را هدف گرفته بودند و لرزش های اتاق مثل کلافی سر در گم، گیجی مبهمی را طنین انداز فضای یخ زده اتاق کرده بود.

دوباره صدایی مهیب وادارش کرد که از جا برخیزد و به پنجره چشم بدوزد. ساختمان کناری با تمام عظمتش غرق در آتش بود و همچنان دخترک با التهابی وصف نا پذیر زیر نور زرد رنگ آن به جسدی خاکستری چشم دوخته بود . با خود اندیشید که او هم بعد از اتمام آتش خاکستری خواهد شد.

و پیرمرد که تقریبا نقش بر زمین شده بود کنار جسدی پلاسیده و عصایی شکسته .

همچنان آدم ها در رفت و آمد بودند و بچه ها در حال جیغ زدن که دوباره رفت روی صندلی کنار میز چوبی قهوه ای رنگ نیم سوخته ای نشست. نگاهی به اطراف انداخت و در ذهن خود به تمام حجم اتاق خندید. و زیر لب تکرار کرد بابمب . همه چیز تمام .

قلم را برداشت ، صدای انفجار ها نزدیک و نزدیک تر میشد. بر روی کاغذی نوشت «شهر در زیر نفرت خدایان می سوزد و صدای تکه تکه شدن آدم ها مثل برخورد ساتور به مغز می ماند»

بعد از ورود نیرو های امدادگر به شهر تنها چهار  جسد یافت شد.

مردی که قلمی در دست داشت و بر روی صندلی سوخته بود.

جسد پیرزنی که کنار پیرمردی خوابیده بود.

و شهری که سوخته بود.

مرگ.س

 

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 13:34 |

در زمان دور، به قول معروف اون دور دورا توی اون ده کوره ها لابه لای کوها دهی بود که توی اون ده پر بود از خونه های چوبی که روی بالکنشون پر بود از گل های شمعدونی . اونجا آدم احساس میکرد که دو تا بال داره ، توی یکی از اون خونهای چوبی با سقف های سفالی یه دختر با مادرش زندگی میکردن ، تناه بالکن اون بود که گل شمعدونی نداشت تنها خونه اونا بود که دودکشش دود نداشت ولی باز دخترک خوشحال بود ، هروز صبح میرفت بیرون و گله گوسفند ها رو توی ده جمع میکرد و میزد به کوه و دشت میرفت و میرفت تا اونجا که دیگه خسته میشد اون موقه یه درخت پیدا میکرد و کز میرد کنج اون درخت.

آروم سرشو به تنه درخت تکیه می داد زار زار گریه میکرد.

آره اون میدونست که دودکش خونشون دود نداره .

همون جا میموند تا غروب خورشید رو ببینه ، خیلی دوست داشت توی یکی از اون غروب های خورشید یه فرشته بیاد و آرزوهاشو براورده کنه ، از مادربزرگ شندیده بود که فرشته ها بچه ها رو دوست دارن و اونا رو تنها نمی ذارن ؛

تقریبا غروب شده بود تو دلش احساس میکرد که حتما این غروب میآد و می بینمش ، اگه دیدمش چی بهش بگم ، حتما بهش میگم که منم تو آسمون یه ستاره میخوام یه ستاره که وقتی به آسمون نگاه میکنم نترسم ، بدونم منم یه جایی گوشه این کهکشون یه ستاره دارم بعدش ازش میخوام منو با خودش ببره، ببره اون دور دورا ، اونجا ها که بابا رفته ، اخه هر وقت از مامان سراغ بابا رو میگیرم میگه رفته اون دور دورا رفته پیش خدا؛

و اشک توی چشماش حلقه زد، و با بغض تلخی ادامه داد مامان میگه همچی دست خداست، آخه خدا چرا باید بابامو ببره پیش خودش مگه نمی دونه که مامان اون قدر برای بابا گریه کرده که کور شده مگه نمی دونه که من دلم واسه بابا تنگ میشه، خوب چرا اون نمی آد پیش ما، من اتاقم رو میدم بهش ، واسه خودش ، تمام عروسک هامو می دم بهش اونام واسه خودش، من بابامو میخوم حتما به فرشته میگم که من بابامو میخوام ، بلند شد و رفت کنار سخره ایستاد، مثل همیشه.

رنگ زرد موهاش توی نور قرمز خورشید جلو میکرد ، آروم آروم گریه میکرد، مثل همیشه.

خورشید کم کم داشت خاموش میشد ، دخترک زیر لب میگفت فرشته فرشته مهربون من بیا که دلم تنگه واست ، بیا اگه نیای بابا همون جور پیش خدا میمونه ، مامان همینجور چشم به در میمونه ها !

بیا به خدا دیر دیگه ، دلم از دیدن شب و مهتاب سیر دیگه.

 

خورشید غروب کرد و فرشته نیومد مثل همیشه...!

 

مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 10:41 |