باور کردنش به کلی دور از باور می نمود . در کمترین زمان ممکن بلند شد و آرام شروع کرد به قدم زدن.
زیر نور طلایی رنگ خورشید ،زیر آسمان آبی، و زیر ابر هایی سفید که در آسمان مثل بچه ها به بازی مشغول بودند و هر لحظه از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ، با خودش فکر می کرد آرام و آسوده چشمش را به پیاده رو دوخته بود و زیر لب زمزمه می کرد.
در تمام مدت عمرش اینچنین احساس آرامشی را در خودش حس نکرده بود . نمی دانست چگونه توانسته بود از پسش بر آید، از پس کاری اینچنین بزرگ، احساس رضایت را در چشمان دخترک دیده بود و خوشحال بود که توانسته دخترک را از این چنین مهلکه ای برهاند ؛ دیگر برایش مهم نبود که به چه دلیل به آن متروکه رفته بود برایش مهم نبود که تا چند لحظه پیش زندگی برایش تمام شده بود و اکنون آنچنان سرشار از زندگی قدم بر می داشت که می شد حدس زد چه ماجرایی را شروع کرده.
گرمی ملایمی را که از تابش نور خورشید در پوستش حس میکرد می ستود، صدای پرندگان را که همیشه ازشان نفرت داشت می ستود درختان بی برگ را با نگاهی پر از امید می دید. اما چرا، چرا باید او این چنین طعم زندگی را حس کند؟؟؟!!!!
او که تصمیم گرفته بود...، او که می خواست خودش را بکشد، چرا باید کسی را از مرگ نجات میداد؟؟
ولی با این همه احساس می کرد که آینده اش پر از امید خواهد بود، با تمام وجودش می خواست پرواز کند ، دوست داشت در آسمان آبی معلق شود.
هنوز به درستی نمی دانست که چرا ازدخترک خوشش آمده بود نمی دانست که چرا تصمیم گرفته بود دخترک را از کام مرگ برهاند!!!!
آیا در چشمان آبی رنگ او نوری از امید دیده بود؟، آیا در نگاه محزون او ردی از عشق را دیده بود؟، و آیا از لبانش تعم عشق را چشیده بود؟
دخترک تمام ذهنش را به هم ریخته بود ، با خود می پنداشت که آیا من می توانم از او درخواستی بکنم؟؟!
که آیا می شود به او اعتماد داشت ، مادامی که به او فکر می کرد قلبش به شدت می تپید و احساس میکرد که تمام وجودش غرق در احساسی ملایم است. به خانه نزدیک شده بود ولی می ترسید از این که درب را بکوبد.
دوباره شک کرد که آیا ....
با تمام وجود می خواست که دوباره برای لحظه ای هم که شده آن چشمان آبی را ، آن نگاه معصوم را و آن دخترک را ببیند؛ ولی می ترسید خودش هم به درستی نمی دانست از چه و یا چرا باید بترسد دخترک خود دعوتش کرده بود.
دستش را بالا برد و دستگیره درب را گرفت؛ به سختی با خود کلنجار می رفت، گیج شده بود نمی دانست باید چه کار کند ، اگر در نمی زد از خودش متنفر می شد و اگر در می زد می ترسد که دخترک از او متنفر شود.
بر روی کرسی در به آرامی نشست و به فکر فرو رفت ، کم کم چشمانش سنگین شد و به خواب فرو رفت .
در خانه دخترک با تمام ثلیقه میز را چیده بود و با تمام نشات لباس مهمانی اش را بر تن کرده بود از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید
با خود می اندیشید اگر بیاید ، چگونه با او روبه رو شوم ، چگونه به او....
و از خجالت سرخ شد ، در تنهایی خودش به یاد اولین دیدارش با او افتاد
او با دیگران فرق داشت او مثل آنها فکر نمی کرد و مثل آنان زندگی نمی کرد
آرام از پشت میز بلند شد و از پنجره خانه به پیاده رو زل زد ، آدم هایی که با عجله در رفت و امد بودند و بچه هایی که مشغول بازی بودند
آرا م روی صندلی راحتی روبه روی پنجره نشت و با خود اندیشد تا نیاید از خیابان چشم بر نمیدارم
ساعت ها به این منوال گذشت پسرک پشت در و دخترک روی صندلی!
کمکم رشته های نا امیدی در وجود دخترک رشد می دواند
فکر کرد هنوز دیر نشده است حتما می اید ؛حتما ...
در چشمانش خواندم ، آری او می آید
حتما برایش مشکلی پیش آمده حتما می آید ، او مرا دوست خواهد داشت ، در چشمانش خواندم !!!!
و این چنین به خودش امید می داد
ولی پسرک ....
- نمی دانم، شما بگویید که چه میشود؟؟
مرگ.س
+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت
14:20 |