تبليغاتX
انجمن شاعران مرده

تنهايي ممتدش را در عمق شب جار مي‌زد

در كوچه‌هاي مه‌آلود مي‌رفت و گيتار مي‌زد

 

مرثيه‌هاي جنون را – دردي كه گفتن ندارد-

دلشوره‌هاي خودش را يكريز انگار مي‌زد

 

ناگاه بغض غريبي حلقوم گيتار را بست

مرد نوازنده ديگر سر را به ديوار مي‌زد

 

انگار يك داركوبي ته مانده‌ي بودنش را

تَق تَق تَ‌ تَق تَق تَ تَق تَق.- بر يك سپيدار مي‌زد

 

گيتار آن سو تر افتاد، مرد اين طرف، شب ترك خورد

حالا فقط باد وحشي در كوچه گيتار مي‌زد

 

غزلی از حسن روشان

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 14:33 |

 

باور کردنش به کلی دور از باور می نمود . در کمترین زمان ممکن بلند شد و آرام شروع کرد به قدم زدن.

زیر نور طلایی رنگ خورشید ،زیر آسمان آبی، و  زیر ابر هایی سفید که در آسمان مثل بچه ها به بازی مشغول بودند و هر لحظه از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ، با خودش فکر می کرد آرام و آسوده چشمش را به پیاده رو دوخته بود و زیر لب زمزمه می کرد.

در تمام مدت عمرش اینچنین احساس آرامشی را در خودش حس نکرده بود . نمی دانست چگونه توانسته بود از پسش بر آید، از پس کاری اینچنین بزرگ، احساس رضایت را در چشمان دخترک دیده بود و خوشحال بود که توانسته دخترک را از این چنین مهلکه ای برهاند ؛ دیگر برایش مهم نبود که به چه دلیل به آن متروکه رفته بود برایش مهم نبود که تا چند لحظه پیش زندگی برایش تمام شده بود و اکنون آنچنان سرشار از زندگی قدم بر می داشت که می شد حدس زد چه ماجرایی را شروع کرده.

گرمی ملایمی را که از تابش نور خورشید در پوستش حس میکرد می ستود، صدای پرندگان را که همیشه ازشان نفرت داشت می ستود درختان بی برگ را با نگاهی پر از امید می دید. اما چرا، چرا باید او این چنین طعم زندگی را حس کند؟؟؟!!!!

او که تصمیم گرفته بود...، او که می خواست خودش را بکشد، چرا باید کسی را از مرگ نجات میداد؟؟

ولی با این همه احساس می کرد که آینده اش پر از امید خواهد بود، با تمام وجودش می خواست پرواز کند ، دوست داشت در آسمان آبی معلق شود.

هنوز به درستی نمی دانست که چرا ازدخترک خوشش آمده بود نمی دانست که چرا تصمیم گرفته بود دخترک را از کام مرگ برهاند!!!!

آیا در چشمان آبی رنگ او نوری از امید دیده بود؟، آیا در نگاه محزون او ردی از عشق را دیده بود؟، و آیا از لبانش تعم عشق را چشیده بود؟

دخترک تمام ذهنش را به هم ریخته بود ، با خود می پنداشت که آیا من می توانم از او درخواستی بکنم؟؟!

که آیا می شود به او اعتماد داشت ، مادامی که به او فکر می کرد قلبش به شدت می تپید و احساس میکرد که تمام وجودش غرق در احساسی ملایم است. به خانه نزدیک شده بود ولی می ترسید از این که درب را بکوبد.

دوباره شک کرد که آیا ....

با تمام وجود می خواست که دوباره برای لحظه ای هم که شده آن چشمان آبی را ، آن نگاه معصوم را و آن دخترک را ببیند؛  ولی می ترسید خودش هم به درستی نمی دانست از چه و یا چرا باید بترسد دخترک خود دعوتش کرده بود.

دستش را بالا برد و دستگیره درب  را گرفت؛  به سختی با خود کلنجار می رفت، گیج شده بود نمی دانست باید چه کار کند ، اگر در نمی زد از خودش متنفر می شد و اگر در می زد می ترسد که دخترک از او متنفر شود.

 بر روی کرسی در به آرامی نشست و به فکر فرو رفت ، کم کم چشمانش سنگین شد و به خواب فرو رفت .

در خانه دخترک با تمام ثلیقه میز را چیده بود و با تمام نشات لباس مهمانی اش را بر تن کرده بود از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید

با خود می اندیشید اگر بیاید ، چگونه با او روبه رو  شوم ، چگونه به او....

و از خجالت سرخ شد ، در تنهایی خودش به یاد اولین دیدارش با او افتاد

او با دیگران فرق داشت او مثل آنها فکر نمی کرد و مثل آنان زندگی نمی کرد

آرام از پشت میز بلند شد و از پنجره خانه به پیاده رو زل زد ، آدم هایی که با عجله در رفت و امد بودند و بچه هایی که مشغول بازی بودند

آرا م روی صندلی راحتی روبه روی پنجره نشت و با خود اندیشد تا نیاید از خیابان چشم بر نمیدارم

ساعت ها به این منوال گذشت پسرک پشت در و دخترک روی صندلی!

کمکم رشته های نا امیدی در وجود دخترک رشد می دواند

فکر کرد هنوز دیر نشده است حتما می اید ؛حتما ...

در چشمانش خواندم ، آری او می آید

حتما برایش مشکلی پیش آمده حتما می آید ، او مرا دوست خواهد داشت ، در چشمانش خواندم !!!!

و این چنین به خودش امید می داد

ولی پسرک ....

 

 - نمی دانم، شما بگویید که چه میشود؟؟

 

 

مرگ.س

 

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 14:20 |
سلام

یا خداحافظی چه فرقی می کنه؟؟؟؟

قبل از هر چیز از تمام دوستان تشکر می کنم که تو این مدت منو تحمل کردن و یه تشکر ویژه از اونایی که نظر میدادن ولی لینکشونو برای تشکر من نمی گذاشتند.....

من خیلی خسته شدم خیلی دلم می خواد بخوابم و دیگه بیدار نشم

می خوام واسه مدت یک ماه همه چیز رو رها کنم

شاید همه چیز رو هم تموم کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و یا



و همه چیز تمام میشه!!!
اون موقه راحت راحت برای همیشه

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 23:42 |

من او را متولد کرده ام و شاخ و برگ بخشیده ام و اجاز داده ام در وجودم ریشه بدواند و حال ، خود من کالبد نیم جان او را در گورستان وجودم دفن می کنم .

زندگی اش سراسر درد و رنج و بوده و هست . البته من دیگر نباید برایم مهم باشد؛ او در من مرده ، من خودم برای او مراسم خاکسپاری تشکیل دادم . من خودم با دستان خود او را در گوری که برایش آماده کرده بودم دفن کردم .اما نمی دانم باز جوانه ای از ریشه های مانده در تنم دوباره شروع کرده اند به رشد .

شده ام مثل بستری برای آنان که مرده اند . خدایا چگونه می شود از شر این موجود عجیب که تمام وجودم را از آن خود کرده است خلاص شد؟؟؟؟

در آن هنگام که دست به کار افرینش او بودم اصلا فکر نمی کردم این قدر جان سخت باشد ، آری ب خوبی به یاد دارم که برای داستانی عجیب خلقش کردم ، نقشش این بود که می باید خودش را از پنجره ای به پایین پرت می کرد و تمام خاطراتش را هم به آتش میکشید ، ولی درست روز اجرای بازی به طور مرموزی غیب شد و داستان من را هم ناتمام گذارد تا همین چند روز پبش فکر میکردم که به کلی او را از خاطر برده ام ولی با دیدن جمله ای دوباره یاد وخاطره اش در ذهنم درخشید . همیشه فکر میکرد که تنها نیست و کسی همراه اوست که به نیرو میدهد ولی نمی دانست که چه کسی و چگونه !!!

تعریف می کرد که می خواسته چند بار دست به خود کشی بزند ولی انگار که آن نیروی مرموز مانع می شده و او را پشیمان میکرده ، برایش توضیح دادم که من خالق اویم و این نیرو که از آن حرف می زند سرنوشت اوست او باید بمیرد و لی نه به وسیله تیغ و یا قرص و یا سم او باسد خود را از پنجره ای  به بیرون پرت کند تنها آن هنگام است که آن نیروی مرموز به او کمک خواهد کرد تا از شر  خودت خلاص شوی.

و او....

 نمی دانم تنها چیزی که ازش به خاطر دارم صدای جیغ بود و بعد هم صدای به هم خوردن پنجره اتاق ....

 

مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 0:13 |