تبليغاتX
انجمن شاعران مرده

 

و اینک که جسد خود را به خاک می سپارم 

سر از تنم جدا کرده اند 

به این جرم که متهمم 

من خود را میان لحظه های تو شدن دفن کردم 

و قانون انسان بودن را زیر پا له کردم 

و حس خوب بودن را به خودم تلقین کردم 

که اینک من آویخته خود را به شیشه ای یافتم

بدون من که  بوده ام عمری کسی که نبوده من

قدم زنان به اتنهای خودم می رسم همان جا دفن میشوم 

و فانوس روشنی بر تک درختی خشک که ندارد هیچ ثمر 

و من همچو شمعی خاموش زیر توده ای از فراموشی از یاد می روم

و آب میشوم با شعله ی نفرت که من فراموش شدم در تو 

که من همچون برگی زرد از درختی پر برگ جدا شدم و افتادم 

کیست که بفهمد تفاوت بودن در میان نبودن را .....

می دانم زندگی من به انتها رسیده که من دفن شدم در خودم 

با تلی از شن که روان گشته در من تمام نهادم را 

آه خدای من که نیست هیچ وقت گم 

نمی دانم هنوز زنده ام یا مرده 

نمی دانم هنوز مرده ام یا زنده 

نمی دانم هنوز که من خودمم یا من کسی است که در من زاده شده

پر گرفته از خاک ، تا بنشیند بر کوی من

نمی دانم می داند یا نه 

که زاده شدن در مرگ عین بودن مرگ در اوست

می داند یا نه که زندگی عین جان دادن میان تلی از خاکستر است

می داند که خورشید هیچ وقت از محبت زاده نشده است 

و در آخر نمی دانم می داند یا نه که از من و افکار من زاده شده است 

نباید به تاریکی بتازد نباید به خورشید ببازد

نباید به زندگی همچو مرگ بنازد 

نباید به من هیچوقت

مرگ.س

 

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 22:56 |

به صورت دیوانه واری قلم را در دستش گرفته بود و کاغذ های سفیده بیچاره را سیاه میکرد

داشت کلافه میشد نمی دانم شاید هم کلافه شده بود ، دیگر در دستانش در مغزش احساس خستگی میکرد میخوست چشمانش را ببندد ولی انگار که نیرویی مانع از این کار او می شد ؛ کم کم داشت احساس میکرد که تمام احساساتش به کلی او را ترک گفته اند می خواست قلم را بچرخواند ولی نمی توانست می دانست که اگر قلم را بچرخاند دوباره همان آدم قدیمی خواهد شد دوباره همان موجود غیر قابل تحمل خواهد شد ؛ احساس میکرد که حتی دیگر کلمات هم برای بروزش کافی نیستند احساس می کرد که حتی بودن برایش مفهومی ندارد

احساس میکرد که حتی خواستن هم برایش بی مفهوم است ، در چند روز گذشته به کلی آیندهاش را خراب کرده بود و خوب می دانست که آینده ای در کار نیست ولی باز صدایی مدام در گوشش نواخته میشد و نوید فردایی روشن را میداد .

اما به خوبی می دانست که ویرانه ای در درونش شکل گرفته و خوب حس میکرد که بیابانی در وجودش متولد شده است می فهمید که بیابانش تمام هستی اش را نابود خواهد کرد .

هنوز بوی گل فیالکا را در درونش حس میکرد هنوز صدای نمناک باران را  دوست داشت .

اما برای او تمام وجودش تمام شده بود ؛ هستی اش نا بود شده بود؛

قلم به آرامی از میان انگشتانش لغزید و بر روی کاغذی که رویش با خط های متشنج نوشته شده بود

" آه خدای من امروز حتی نمی توانم آرزو هایم را به خاطر بیاورم ...."

افتاد .

سرش را بلند کرد و به پنجره ای که هیچوقت وجود نداشته نگاهی انداخت و این بار با دیوار خاکستری اتاق رو به رو شد، و فهمید که دیگر برای او همه چیز به انتها رسیده تمام خاطر هایش تمام آرزوهایش تمام خیالاتش تمام کلماتش و تمام خودش هم.

احساس میکرد، هر چند که احساس نداشت ؛ که دارد غرق میشود نمی داست درون چه اما می دانست که دیگر قسمتی از او نیست و می دانست که آینده ای هم که هیچوقت نبوده حالا جلوی چشمانش می خشکد !!!!!

 

مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 23:53 |

وصيت میکنم روز قبل از قيامت دست چپم را ببريد

وصيت میکنم روی سنگ قبرم هيچ ننويسيد.

وصيت میکنم نگذاريد لاشخورها چشمهايم را درآورند

وصيت میکنم قلبم را در آتشدان يک آتشکده بياندازيد

وصيت میکنم سيزده به در هر سال مرا از قبرم بيرون بياوريد

وصيت میکنم هر عيد توی دستم گندم بکاريد

.وصيت میکنم روز قبل از قيامت گوشهايم را ببريد

وصيت میکنم قبل از اينکه خدا شما را بکشد خودتان را بکشيد

وصيت میکنم مرا عريان به خاک بسپاريد

وصيت میکنم به همه بگوييد من از درد مردم

وصيت میکنم مرا زير بلوطی سر راه خاک کنيد

وصيت میکنم به جای فاتحه برايم غزل بخوانيد

وصيت میکنم برای قلمم طلب آمرزش کنيد

وصيت میکنم قبرم را پر از خارهای گل رز کنيد

وصيت میکنم سر قبرم موبايل هايتان را خاموش کنيد

وصيت میکنم بعد مرگم بغضم را از گلويم بيرون بياوريد

 من گورم را گم کردم

وصیت میکنم شما گورتان را گم نکنید

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 23:31 |

یه نفر که دیگه نیست

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 0:23 |