|
+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت
22:56 |
به صورت دیوانه واری قلم را در دستش گرفته بود و کاغذ های سفیده بیچاره را سیاه میکرد داشت کلافه میشد نمی دانم شاید هم کلافه شده بود ، دیگر در دستانش در مغزش احساس خستگی میکرد میخوست چشمانش را ببندد ولی انگار که نیرویی مانع از این کار او می شد ؛ کم کم داشت احساس میکرد که تمام احساساتش به کلی او را ترک گفته اند می خواست قلم را بچرخواند ولی نمی توانست می دانست که اگر قلم را بچرخاند دوباره همان آدم قدیمی خواهد شد دوباره همان موجود غیر قابل تحمل خواهد شد ؛ احساس میکرد که حتی دیگر کلمات هم برای بروزش کافی نیستند احساس می کرد که حتی بودن برایش مفهومی ندارد احساس میکرد که حتی خواستن هم برایش بی مفهوم است ، در چند روز گذشته به کلی آیندهاش را خراب کرده بود و خوب می دانست که آینده ای در کار نیست ولی باز صدایی مدام در گوشش نواخته میشد و نوید فردایی روشن را میداد . اما به خوبی می دانست که ویرانه ای در درونش شکل گرفته و خوب حس میکرد که بیابانی در وجودش متولد شده است می فهمید که بیابانش تمام هستی اش را نابود خواهد کرد . هنوز بوی گل فیالکا را در درونش حس میکرد هنوز صدای نمناک باران را دوست داشت . اما برای او تمام وجودش تمام شده بود ؛ هستی اش نا بود شده بود؛ قلم به آرامی از میان انگشتانش لغزید و بر روی کاغذی که رویش با خط های متشنج نوشته شده بود " آه خدای من امروز حتی نمی توانم آرزو هایم را به خاطر بیاورم ...." افتاد . سرش را بلند کرد و به پنجره ای که هیچوقت وجود نداشته نگاهی انداخت و این بار با دیوار خاکستری اتاق رو به رو شد، و فهمید که دیگر برای او همه چیز به انتها رسیده تمام خاطر هایش تمام آرزوهایش تمام خیالاتش تمام کلماتش و تمام خودش هم. احساس میکرد، هر چند که احساس نداشت ؛ که دارد غرق میشود نمی داست درون چه اما می دانست که دیگر قسمتی از او نیست و می دانست که آینده ای هم که هیچوقت نبوده حالا جلوی چشمانش می خشکد !!!!! مرگ.س + نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت
23:53 |
وصيت میکنم روز قبل از قيامت دست چپم را ببريد وصيت میکنم روی سنگ قبرم هيچ ننويسيد. وصيت میکنم نگذاريد لاشخورها چشمهايم را درآورند وصيت میکنم قلبم را در آتشدان يک آتشکده بياندازيد وصيت میکنم سيزده به در هر سال مرا از قبرم بيرون بياوريد وصيت میکنم هر عيد توی دستم گندم بکاريد .وصيت میکنم روز قبل از قيامت گوشهايم را ببريد وصيت میکنم قبل از اينکه خدا شما را بکشد خودتان را بکشيد وصيت میکنم مرا عريان به خاک بسپاريد وصيت میکنم به همه بگوييد من از درد مردم وصيت میکنم مرا زير بلوطی سر راه خاک کنيد وصيت میکنم به جای فاتحه برايم غزل بخوانيد وصيت میکنم برای قلمم طلب آمرزش کنيد وصيت میکنم قبرم را پر از خارهای گل رز کنيد وصيت میکنم سر قبرم موبايل هايتان را خاموش کنيد وصيت میکنم بعد مرگم بغضم را از گلويم بيرون بياوريد من گورم را گم کردم وصیت میکنم شما گورتان را گم نکنید + نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت
23:31 |
|
|