وما انسان را خلیفه خود در روی زمین قرار دادیم
" آيه ای از قرآن"
من باید بکشمش.
حتما فکر میکنید من دیوانه ام_و یا پوچ گرا هستم ولی در حقیقت من واقع گرا هستم وبه خاطر همین هم هست که میخواهم بکشمش.
تا حالا هر اقدامی کردم ویا نقشه ای کشیدم که بکشمش-یک جوری جون سالم بدر برده.
این اولین قربانی من است که اینقدر جون سخت است.بله درست شنیدید آخر من تا حالا 13نفر یا 14-شاید هم 15 نفر را کشته ام.نمیدانید چه ابهتی دارد.منظورم آدم کشتن است.به عظمت مرگ است.وقتی کسی را میکشی انگار خود آدم دارد میمیرد.ویک حس عجیب و متعالی و پرابهت به انسان دست میدهد.کسای دیگر را که کشتم حس میکردم خودشان از اینکه دارم میکشمشان خوشحال و راضی هستند واین بیشتر مایه لذتم میشد ولی این لعنتی.این لعنتی(بهش میگم لعنتی چون واقعا لعنتی است به تمام معنای کلمه)در یکی از اتاق هایی که خیلی نورگیر ودلباز است زندگی میکند.روزی که این اتاق را بهش کرایه دادم خوب به خاطردارم.چشم و ابرویش مشکی وپر از خیال بودواز همان اول که دیدمش با خودم گفتم چه قربانی با شکوهی.
خیلی پر نشاط بود من هم بهترین اتاقم را بهش کرایه دادم.
بهش گفتم چقدر میخواهید اینجا بمانید؟ خندید.انگار تمام وجودش خندید- گفت برای همیشه.
از شنیدن پاسخش من هم خنده ام گرفت.از همان خنده هایی که حتی خودم هم ازشان میترسم.کلید اتاق 15 را بهش دادم .چون نمیشد توی یکی از اتاقهایی که قبلا کسی را تویشان کشته بودم بهش اتاق میدادم.
از جلوی اتاقهای خالی که برسردر هرکدام پرده سیاهی آویزان بود گذشتیم.
گفت:چرا پرده سیاه زده اند.چقدر کج سلیقه .شما زده اید یا صاحبان اتاقها خودشان زده اند.
گفتم:آنها همه مرده اند .خودم آنها را کشتم.
با حالت نمکینی خندید.فکر کرد باهاش شوخی میکنم وبا لودگی گفت:به کدامین گناه کبیره؟
خیلی جدی گفتم:گناه؟!مگر باید گناهی مرتکب شوند تا کشته شوند.من آنها را کشتم چون بلاخره که باید میمردند.مگر همه نمیمیرند.
به در اتاقش رسیدیم.گفت:اگر چیزی احتیاج داشتم چطور به شما بگویم.
گفتم:همه چیز در اتاق هست وهر وقت چیزی خواستی دستگاه کوچکی به نام دعاگیر درون اتاق است که طرز کارش رویش نوشته شده-خودم ساختمش.حرفهایتان را از میکروفون آن دستگاه بگویید من همه را میشنوم.ولی یادتان نرود طرز کاربا دستگاه باید موبمو همانگونه که نوشته ام انجام شود.
خواستم برگردم که گفت:ببخشید اسم شما چیست؟
.گفتم:خلیفةالله
جاخورد.منتظرنشدم وسریع دور شدم.
اگر میدانستم اینقدر جان سخت است اصلا بهش اتاق کرایه نمیدادم .لعنتی دارد تمام افکارم را به هم میزند.دارد دیوانه ام میکند.خیلی نقشه ها کشیدم که بکشمش اما نشد.از انداختن مار در اتاقش وریختن سم در غذایش بگیرتا هزار نقشه حساب شده مثل ایجاد برنامه های عشقی و شکست خوردن در عشق و.....
اما نشد.این شکست در عشق خیلی خوب بود.مخش را زدم تا خودش را بکشد ولی آخرین لحظه منصرف شد.هر بامبولی که فکرش را بکنید سرش در آورده ام.بازیهایی که قبلا اینقدر برایم جالب ولذتبخش بود را برایم زهر کرده.هر بازی سرش می آورم.باز هم با نشاط و قوی به زندگیش ادامه میدهد.حتی یکروز تصمیم گرفتم بروم و باهاش همبستر بشوم.فکر میکردم راحت میتوانم مخش را بزنم و بعد توی اون حالت بهش میگفتم،
من عاشقت بودم وتو یک کثافت هستی که ارزش عشق منو نداری-خودفروش. وبعد با چاقو رگ گردنش را میزدم و همین طور که از گردنش خون می آمد لبهایش را می مکیدم تا تمام خونش از بدنش خارج شود ومثل چوب خشک شود وبعد رهایش میکردم.مرگ جالبی بود ولی این نقشه هم نگرفت.همین طوری الکی الکی هم که نمیشد کشتش .اصلا لذتش به بازی کردن بود .مثل پلنگی که اولش با شکارش بازی میکند و بعد میخوردش.
دیروز خیلی رک و پوست کنده با دستگاه دعاگیر حرف زد.کار هر روزش بود ولی دیروز حرفهای بی پروایی میزد.من هم برخلاف همیشه اینبار جوابش را دادم -از بس عاجزانه سوال میکرد.با ضجه میپرسید: چرا میخواهی مرا بکشی.
حوصله ام سر رفت .گفتم:من یک نویسنده ام .قصه مینویسم .قصه ی آدمها را -وحقیقت را مینویسم -میفهمی -حقیقت. خب وقتی تمام قصه های خدا چه خوب وچه بد با مرگ تمام میشود.طبیعی است که قصه های من هم با مرگ تمام میشود.
صدایش پر از درد و حسرت و آرزو بود وگفت:بگذار مرگ هر وقت میخواهد بیاید ولی الان بگذار زندگی کنم.وصدای در هم شکستن دستگاه دعا گیر را شنیدم.امروز که توی ذهنم به سراغش رفتم وبه اتاقی که توی یکی از گوشه های ذهنم بهش داده بودم سرزدم هر چه گشتم پیدایش نکردم .حتی به اتاقهای دیگر هم سر زدم .تمام ذهنم را زیرورو کردم ولی اثری از او پیدا نکردم .شاید رفته است که زندگیش را بکند .کسی چه میداند شاید .هم خودش را سر به نیست کرده باشد






