تبليغاتX
انجمن شاعران مرده

وما انسان را خلیفه خود در روی زمین قرار دادیم

" آيه ای از قرآن"

 

من باید بکشمش.

حتما فکر میکنید من دیوانه ام_و یا پوچ گرا هستم ولی در حقیقت من واقع گرا هستم وبه خاطر همین هم هست که میخواهم بکشمش.

تا حالا هر اقدامی کردم ویا نقشه ای کشیدم که بکشمش-یک جوری جون سالم بدر برده.

این اولین قربانی من است که اینقدر جون سخت است.بله درست شنیدید آخر من تا حالا 13نفر یا 14-شاید هم 15 نفر را کشته ام.نمیدانید چه ابهتی دارد.منظورم آدم کشتن است.به عظمت مرگ است.وقتی کسی را میکشی انگار خود آدم دارد میمیرد.ویک حس عجیب و متعالی و پرابهت به انسان دست میدهد.کسای دیگر را که کشتم حس میکردم خودشان از اینکه دارم میکشمشان خوشحال و راضی هستند واین بیشتر مایه لذتم میشد ولی این لعنتی.این لعنتی(بهش میگم لعنتی چون واقعا لعنتی است به تمام معنای کلمه)در یکی از اتاق هایی که خیلی نورگیر ودلباز است زندگی میکند.روزی که این اتاق را بهش کرایه دادم خوب به خاطردارم.چشم و ابرویش مشکی وپر از خیال بودواز همان اول که دیدمش با خودم گفتم چه قربانی با شکوهی.

خیلی پر نشاط بود من هم بهترین اتاقم را بهش کرایه دادم.

بهش گفتم چقدر میخواهید اینجا بمانید؟ خندید.انگار تمام وجودش خندید-  گفت برای همیشه.

از شنیدن پاسخش من هم خنده ام گرفت.از همان خنده هایی که حتی خودم هم ازشان میترسم.کلید اتاق 15 را بهش دادم .چون نمیشد توی یکی از اتاقهایی که قبلا کسی را تویشان کشته بودم بهش اتاق میدادم.

از جلوی اتاقهای خالی که برسردر هرکدام پرده سیاهی آویزان بود گذشتیم.

گفت:چرا پرده سیاه زده اند.چقدر کج سلیقه .شما زده اید یا صاحبان اتاقها خودشان زده اند.

گفتم:آنها همه مرده اند .خودم آنها را کشتم.

با حالت نمکینی خندید.فکر کرد باهاش شوخی میکنم وبا لودگی گفت:به کدامین گناه کبیره؟

خیلی جدی گفتم:گناه؟!مگر باید گناهی مرتکب شوند تا کشته شوند.من آنها را کشتم چون بلاخره که باید میمردند.مگر همه نمیمیرند.

به در اتاقش رسیدیم.گفت:اگر چیزی احتیاج داشتم چطور به شما بگویم.

گفتم:همه چیز در اتاق هست وهر وقت چیزی خواستی دستگاه کوچکی به نام دعاگیر درون اتاق است که طرز کارش رویش نوشته شده-خودم ساختمش.حرفهایتان را از میکروفون آن دستگاه بگویید من همه را میشنوم.ولی یادتان نرود طرز کاربا دستگاه باید موبمو همانگونه که نوشته ام انجام شود.

خواستم برگردم که گفت:ببخشید اسم شما چیست؟

.گفتم:خلیفةالله

جاخورد.منتظرنشدم وسریع دور شدم.

اگر میدانستم اینقدر جان سخت است اصلا بهش اتاق کرایه نمیدادم .لعنتی دارد تمام افکارم را به هم میزند.دارد دیوانه ام میکند.خیلی نقشه ها کشیدم که بکشمش اما نشد.از انداختن مار در اتاقش وریختن سم در غذایش بگیرتا هزار نقشه حساب شده مثل ایجاد برنامه های عشقی و شکست خوردن در عشق و.....

اما نشد.این شکست در عشق خیلی خوب بود.مخش را زدم تا خودش را بکشد ولی آخرین لحظه منصرف شد.هر بامبولی که فکرش را بکنید سرش در آورده ام.بازیهایی که قبلا اینقدر برایم جالب ولذتبخش بود را برایم زهر کرده.هر بازی سرش می آورم.باز هم با نشاط و قوی به زندگیش ادامه میدهد.حتی یکروز تصمیم گرفتم بروم و باهاش همبستر بشوم.فکر میکردم راحت میتوانم مخش را بزنم و بعد توی اون حالت بهش میگفتم،

من عاشقت بودم وتو یک کثافت هستی که ارزش عشق منو نداری-خودفروش. وبعد با چاقو رگ گردنش را میزدم و همین طور که از گردنش خون می آمد لبهایش را می مکیدم تا تمام خونش از بدنش خارج شود ومثل چوب خشک شود وبعد رهایش میکردم.مرگ جالبی بود ولی این نقشه هم نگرفت.همین طوری الکی الکی هم که نمیشد کشتش .اصلا لذتش به بازی کردن بود .مثل پلنگی که اولش با شکارش بازی میکند و بعد میخوردش.

دیروز خیلی رک و پوست کنده با دستگاه دعاگیر حرف زد.کار هر روزش بود ولی دیروز حرفهای بی پروایی میزد.من هم برخلاف همیشه اینبار جوابش را دادم -از بس عاجزانه سوال میکرد.با ضجه میپرسید: چرا میخواهی مرا بکشی.

حوصله ام سر رفت .گفتم:من یک نویسنده ام .قصه مینویسم .قصه ی آدمها را -وحقیقت را مینویسم -میفهمی -حقیقت. خب وقتی تمام قصه های خدا چه خوب وچه بد با مرگ تمام میشود.طبیعی است که قصه های من هم با مرگ تمام میشود.

صدایش پر از درد و حسرت و آرزو بود وگفت:بگذار مرگ هر وقت میخواهد بیاید ولی الان بگذار زندگی کنم.وصدای در هم شکستن دستگاه دعا گیر را شنیدم.امروز که توی ذهنم به سراغش رفتم وبه اتاقی که توی یکی از گوشه های ذهنم بهش داده بودم سرزدم هر چه گشتم پیدایش نکردم .حتی به اتاقهای دیگر هم سر زدم .تمام ذهنم را زیرورو کردم ولی اثری از او پیدا نکردم .شاید رفته است که زندگیش را بکند .کسی چه میداند شاید .هم خودش را سر به نیست کرده باشد

 

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 22:57 |

روی نیمکت قدیمی زیر پل قدیمی نشسته بود و چشمش را به رودخانه دوخته بود و محسور صدای آب شده بود داشت کم کم از یاد می برد که وجود دارد همان گونه که از یاد برده بود که وجود دارند ؛ در نگاه مات و مبهوتش می شد ردی ازجنون را که در عمق چشمانش می جوشید دید و نفرت را که تمام وجودش را در بر گرفته بود. سرما و گرما ، خوبی و بدی دیگر مفهومی نداشت او غرق شده بود در خودش و آرزو می کرد ای کاش می توانست تمام آدم ها را بکشد. از عمق وجودش میل خواستنش را حس کرد لمس کرد ، با تمام وجود اربده کشید با تمام عمق ساکت ماند و بغضش را فرو داد .

همان گون به رود که داشت کم کم ساکت می شد نگاه کرد و با خود اندیشید حقش بود او را در این مرداب غرق می کردم حقش بود او را خفه می کردم ، باورش نمی شد ؛ اما باور کرده بود که زندگی جریانی است بی بازگشت. بلند می شود و به آرامی در موازات رود قدم بر می دارد صدای خرد شدن ذرات برف را زیر پوتینش حس می کرد. صدای له شدن خودش را در درونش حس می کرد ، قدم هایش کم کم تند و تند تر می شد چشمانش را بست و به آرامی چیزی با خود زمزمه می کرد همین طور که پیش می رفت بلند تر و بلندتر می گفت: نه... ،نه...، نه لعنتی نه و این بار با گفتن نه خودش را در کام رودخانه انداخت ، حس کرد تمام وجودش توسط آب احاطه شده است و پالتویی که بر تن داشت را دیگر حس نمی کرد. دست و پایش را هم دیگر حس نمی کرد آب رود بود که او را به خاطر آورده بود ، به آرامی چشمانش را گشود و سایه های مبهمی را از بالای رود دید که شبیح انسان بودند.

چشمانش را به عمق تاریکی رود دوخت ، کم کم احساس ضعف کرد، خواست که فراموش کند به یاد آورد که در روز ششم پاییزاو را دیده بود به یاد آورد که در روز ششم پاییز از او بدش آمده بود به یاد آورد که در روز ششم پاییز خواسته بود که نابودش کند؛ سرمای آب، بدن نیمه جانش را باخود به اعماق فراموشی می برد ، دوباره چشمانش را بست و به آرامی و با تمام حس خواستنی که در دورنش حس می کرد و با تمام نفرتی که از او داشت و با تمام ضعفی که داشت نفسی عمیق کشید؛

 ورود آب را به دهانش حس کرد ، ورود آب را به ریه هایش حس کرد و حس منزجر کننده زندگی را، حس کرد ، به آرامی دستانش را گشود و چشمانش را بر هم گذاشت....

در روز ششم از پاییز کنار نیمکتی قدیمی در شهری قدیمی و در رود قدیمی شهر کسی است که دیگر هوا تنفس نمی کند!!!!!!!

مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 0:27 |

حضور موجود عجیبی را در مغزم حس میکنم مثل یک کرم خاکی در مغزم می لولد تمام مغزم را به هم ریخته دیگر نمی توانم تحمل کنم فکر کنم دیوانه شده ام می خواهم خودم را از شر این موجود که مغزم را به تباهی کشیده خلاص کنم ، هر روز حس می کنم جرم ش بیشتر شده و احساس می کنم که گردنم دیگر توان نگه داشتن مغزم را ندارد . یک روز برای خلاص شده از دست این موجود عجیب که هنوز هم خودم به درستی نمیدانم چه شکلی است یا این که از کجا آمده خودم را خواهم کشت ، نمی دانم ارزش دارد یا نه ولی به خوبی می دانم که راحت خواهم شد. هر شب صدای زوزه های خشکی در مغزم مرا از خواب بیدار میکند . دیوانه می شوم وقتی می بینم نمی توانم از شرش خلاص شوم یک شب از شدت عصبانیت پنبه در گوش هایم گذاشتم ولی باز افاقه نکرد . باز صدای زجه هایش را در مغزم حس میکردم، وقتی می دیدم برای رهایی خودم هیچ کاری از دستم بر نمی آید اشک در چشمان جمع میشود. یک شب تا صبح به گریه کردن مشغول بودم و آن موجود عجیب هم به زجه زدن و حرس دادن  من ! امروز می خواهم بفهمم که این موجود که حتی نمی توانم ببینمش از کجا آمد و بفهمم که چگونه می توان از شر آن راحت شد .

پیش دکتر متخصص مغز میروم و ماجرا را برایش شرح میدهم ، می توانم بفهمم که از زور خنده نمی تواند خودش را کنترل کند و روی دفترچه ام برایم یه آزمایش ام آر آی می نویسد من که به خوبی میدانم که این نسخه را برای خالی نبودن عرضه نوشته با بی اعتنایی بلند می شوم دفتر چه را از زیر دست های دکتر میکشم و خود را از اتاق او به بیرون راهنمایی میکنم . می توانم حس کنم که این موجود چقدر خوشحال است ؛ کم کم دارم کلافه میشوم ،صدای خنده های مرموزی تمام وجودم را در بر میگیرد به خوبی میدانم که اوست برای این که کمی ساکتش کنم سرم را محکم به درخت وسط باغ می کوبم و صدای پاره شده پوست سرم را حس میکنم و مایع لزجی را که از آن خارج می شود. سکوت سنگین و دل انگیزی تمام وجودم را در بر میگیرد . حالا من خوشحالم که توانستم قدرت خود را به او نشان دهم از خوشحالی نمی دانم چه باید بکنم در افکار بودم که باز همان صدای مسخره و خشک را دوباره در درونم حس میکردم این بار نه می خندید و نه زجه میزد فقط فریاد می کشید من ، من کاملا نا امید شده بودم  دیگر نمی دانستم که باید چه کار کنم به خودم گفتم بی خیال بگذار هر کاری که دلش میخواهد بکند مگر چه قدر می تواند زنده بماند.!!!!

یک روز که در حال نوشتن داستانی کوتاه بودم حس کردم که مردمک چشمم به خوبی کار نمیکند و اصلا نمیتوانم چشمم را تکان دهم کم کم تصویر قلم و کاغذ محو شد. دیگر حتی نمی توانستم دستم را تکان دهم ارتباطم با تمام وجودم قطع شده بود و فقط مغزم را حس میکردم که کم کم داشت از کار می افتاد ، فشاری را در پاهای حس می  کردم داشت من را از خودم خالی میکرد قسمتی از من از من جدا شده بود حس می کردم که من دیگر من نخواهم بود . کم کم تمام من در سرم جمع شده بود ولی باز آن نیرو دست بردار نبود انگار که می خواست تمام من را از آن خود کند داشتم نابود می شدم این کدام جریان مزموز است که می خواهد من ، من نباشم !!!

و من از خودم به کلی خالی شدم . سبک شده بودم دیگر حس میکردم که حجم ندارم حس می کردم که جا ندارم به ناگاه خودم را دیدم (جسمم) هنوز داشت می نوشت!! خیلی کنجکاو شده بودم که بدانم کیست که به جای من می نگارد!! جریان عجیبی را حس میکردم که می خواست من را متلاشی کند ولی من به سختی مقاومت می کردم می خواستم بدانم کیست که ....

و حالا داستانم یا نمی دانم شاید هم داستان ش دارد تمام می شود اوه خدای من فقط چند لحظه دیگه باید مقاومت کنم چیز دیگه ای نمونده ...

و او پایین داستان امضا کرد "مرگ . س" و من به کلی نابود شدم.

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 22:57 |

در اتاقی با میز تحریر قدیمی و تخت خوابی محقر و پنجره ای که به درختی زرد منتهی میشود روی صندلی راحتی کسی لم داده بود که احساس می کرد دارد از درون می پوسد. روی تمام دست نوشته هایش با قلم قرمز رنگی خط کشیده بود . نمی دانست این احساس پوچی از کی آغاز شده بود . تقریبا دو ماه تمام می شد که از آن اتاق پوسیده خارج نشده بود و تمام وقت خود را صرف نگارش آخرین جزوه اش کرده بود ، در یکی از شب های سرد روی دست نوشته هایش به خواب رفته بود و تمام شب را روی همان میز تحریر گذرانده بود ، صبح  با صدای قار قار کلاغ ها از خواب بلند شده بود و به یاد آورده بود که باید ادامه جزو را بنویسد اما وقتی قلم را در دست گرفت تمام وجودش از خودش خالی شده بود ،و حس میکرد دارد از داخل می پوسد.

چشمانش را به درخت باغ دوخته بود و به صدای کلاغ ها گوش میکرد و با خود می اندیشید ....،

بلند می شود و به سمت میز تحریر می رود قلم را در دست می گیرد و با تمام اراده اش می نویسد؛

 روی کاغذ های سیاه با مداد قرمز می نویسد "باطل شد"؛ و حالا می اندیشد که من ، که من ، و فکر می کند که من دیگر مهم نیستم تنها چیزی که مهم است شروع نبودن من است ، و آرام خودش را روی تخت رها میکند ، ساعت هاست که احساس تشنگی می کند و روزهاست که غذا نخورده ؛ با چشمان نیمه باز به دیوار های اتاق خیره میشود و تازه می فهمد که اتاق دیگر تحمل ایستادگی در برابر سیاهی عظیم روحش را ندارد و دیگر روحش در این اتاق جای نمی گیرد و حس میکند می خواهد بالا بیاورد ؛ نگاهش را می دزد و به کلاغی که بر لبه پنجره نشسته می دوزد، و از خودش میترسد ، نمی داند دیگر گیج شده می خواهد از خودش فرار کند ولی انگار که مرده باشد نمی تواند از جایش تکان بخورد، حس می کند که بوی تعفن اعضای بدنش تمام اتاق را پر کرده، وخودش هم به دیوار های اتاق زنجیر شده ، می خواهد هر طور که شده خودش را از شر این اتاق خلاص کند ولی انگار که قدرت تمرکز و اراده اش را از دست داده باشد قادر به هیچ حرکتی نیست ،

حالا دیگر تقریبا نزدیک نیمه های شب است و هیچ صدایی جز صدای سکوت آزار دهنده ی  شب به گوش نمی رسد سعی می کند که خودش را از روی تخت تکان دهد ولی انگار که او را به تخت بسته اند و دست هایش را با میخ های پولادی به بدنه تخت میخ کرده باشند ، یک روز تمام را در آن حالت انزجار آور به سر برده بود و حلا دیگر می بایت خودش را نجات دهد؛ با تمام نیرویی که در خودش حس میکرد دستش را به طرف کشوی میز دراز کرد و آن را بیرون کشید و از آن سلاح آزادی خود را در آورد ؛ سالها پیش برای فرار از دست خودش  آن را خریداری کرده بود ولی پشیمان شده بود؛ با خودش فکر کرد اگر گلوله هایش کار نکنند چه، اگر آن قدر نیرو نداشته باشم که ماشه اش را بنوازم چه؟؟؟!!!

این خیالات تمام مغزش را پر کرده بود ؛ داشت کم کم دیوانه میشد که لوله تفنگ را روی شقیقه اش گذاشت و با تمام نیرو و تمام  اراده اش ماشه را می فشارد،، و بَنگ ..... ،.

و اتاق در گیجی مبهمی فرو میرود و سکوت دوباره آغاز می شود.

در روز ششم از پاییز در اتاقی از خانه ای قدیمی با باغی از درختان زرد و با دربی زنگ زده و صندق پستی خالی  و حوضی پر از کاغذ های خیص خورده بر روی تختی قدیمی کسی هست که دیگر نفس نمی گشد.

مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 23:32 |

 

نمی دانم یک شنبه بود یا دوشنبه شاید هم سه شنبه بود زمانش اصلا مهم نیست مهم این است که حس کردم دیگر برای محیط پیرامونم مفید نیستم. فقط مثل یه انگل می مانم که از دست رنج دیگران نوش جا می کند و حیات برایش مفهومی فراتر ازچپاول و خوردن ندارد. حالم از خودم بهم می خورد اگر می توانستم خودم را بالا می آوردم و راحت می شدم حال که نمی توانم ، تصمیم میگیرم که جهان را از شر خودم خلاص کنم ؛ اول می خواستم خودم را به برق بسپارم ، شنیده بودم  که بعد از برق گرفتگی قلب آدم از کار می ایسته و اعصابش به کلی مخطل میشه و بعد هم میمیره.، ولی برای من انگار که جریان برعکس شده بود بعد از فرو کردن میخی درون پریز متوجه شدم که قلبم از کار نایستاد و اعصابم مخطل نشد. هیچ اتفاقی  نیفتاد  فقط عبور جریان مرموزی را از سر انگشتانم تا کف پایم حس میکردم.

مثل بستر رودی شده بودم که که آب آن را می شوید و می ساید  و می برد. بعد از گذشت حدود یک دقیقه پشیمان شدم و میخ را در آوردم و به گوشه ای پرت کردم خودم هم مثل آدم های وارفته به گوشه ی اتاق افتادم مثل دستمال مچاله و کثیفی که به سطل می اندازند من هم خودم را دور انداخته بودم.

فکر کردم قرص ها قابل اعتماد تر از برق هستند و آنها احتمالا می توانند کار را تمام کنند و به سر نوشت سراسر درد من پایان دهند. بعد ا تهیه سه بسته قرص کلونازپام که هر دونه اون متونست خرس رو از پا در بیاره ، شروع به جمع و جور کردن اتاقم کردم می خواستم یه مرگ تمیز و خوشکل داشته باشم.

همه قرص ها رو از جعبه در آوردم و همه رو بکجا خوردم ، می خواستم از تصمیمم باز نگردم اگر آنها را دانه دانه می خوردم احتمالا در نیمه راه پشیمان می شدم به همین دلیل همه رو یکجا خوردم تا اگر پشیمان شدم هیج راه بازگشتی نداشته باشم.

آرام و پر از اضطراب روی تختم دراز می کشم ، نگاهم را دنبال می کنم – گنگ و مبهم به اطرافم نگاه می کنم حالتی از پریشانی در چهره ام موج می زند ، کم کم احساس میکنم پلک هایم سنگین شده دست هایم کرخت شده و عقلم مخطل شده.؛؛؛

***

می خوابم و بعد از ضهر گرم  تابسطان است. بعد از گذشت هدود نیم ساعت از خواب بر می خیظم . حوالی ذهر است – همه اشیا دوتا دوتا دور صرم می چرخند- ذبانم صنگین شده – واژه ها در ظهنم گم شده اند احصاس می کنم وجودم از من خالی شده و تنها پوستی از من مانده نا بارورانه و بحت زده کلمات مقظم را می نگرم حیچ چیذ سر جایش نیصت   ذ-ز-ظ-ض  گم میشوم . نمیتوانم جمله بسازی کنید. دیگر دارم دیوانه می شوند . ظود پض مقذم قاتی می کند . فکر کنم گنجشک در مقضم کلاغ می کارد.

و بعد دیگر حیچ هس نمی کنندم . معلق می شوم. مغذم .... (آه خدای من اینجا چه باید بگظارم ؟؟؟!!!!)

تاصک شودمی  .... .. ..  ____ کفردم دمردم غاتی دیگ رپزد .........    (من می ایستد از کار)  

مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 23:56 |
من ، من ، از امروز یعنی از 27/7/2007 به مدت 7 پست هفت نفر را خواهم کشت و در روز آخر یعنی در پست هشتم خودم را خواهم کشت، و به زندگی سراسر درد خود پایان خواهم داد، مگر این که .... ؛
زیرا که زندگی اصلا ارزش زنده بودن را ندارد!!!!! 
و من از این پست شروع میکنم خواهش میکنم نظر خود را در مورد داستان ها صادقانه بنویسید که من این داستان ها را صادقانه نوشته ام :

به ساعت شماته داری که روی  دیوار آویخته بود و تک تک لحظه ها را می شمرد زل زده بود و کاملا مبهوت بود ، ساعت ها همان گونه، به دیواری دود زده تکیه کرده بود و اصلا حرف نمی زد!!!

فکر می کرد ؛ به چه، خودش هم به درستی نمی دانست ، دیگر دریا برایش آبی نبود و آسمان پر از ابرهای سفید خیال انگیز نبود. به عقربه های ساعت که نگاه می کرد حسی شبیح غرور را در خودش لمس می کرد ؛ فقط نیم ساعت دگر مانده بود و بعد همه چیز تمام می شد ، تمام کابوس هایش تبدیل به خوابی راحت می شد. فکر کرد دنیا برای من دیگر به انتها رسیده و چاقویی را از جیب شلوارش در آورد. به دسته چوبی و ترک خورده اش نگاهی انداخت ، همه چیز از همان اول با همین نگاه آغاز شده بود و اینک دوباره با همان نگاه داشت به انتها می رسید .

خنده اش گرفت، من 20 سال در دنیایی پوچ زیسته ام من 20 سال از فهم خود عقب مانده ام و اکنون برای نیست شدن آماده ام . چاقو را در دست فشرد و چشمانش را بر هم گذارد و زیر لب واژه های نامفهومی را زمزمه کرد ، خودش هم نمی دانست چه می گوید از وقتی که خودش را در زمین خیص باغ به خاک سپرده بود مدام با خودش زمزمه می کرد. حالا دیگر وقت آن فرا رسیده که من ...، و از گفتن باقی جمله پشیمان شد . بلند می شود و چاقو را در جیب سمت راست شلوارش جای می دهد، و به آرامی فضای سیاه خانه را ترک می کند ، و دوباره بوی غریب بی کسی از انتهای باغ  به مشامش می رسد. قلبش به شدت تند می تپد ، شاید او هم متوجه شده باشد که دارد به انتهای خود می رسد. قدم بر می دارد و آرام میان درختان خشک وخواب،  به یاد خاطرات گذشته اشک می ریزد، ولی دیگر نه راهی برای بازگشت نیست او قسم خورده که کار را تمام می کند و خودش هم ناظر می ماند؛ چشمانش را می بندد و میان درختان سر به فلک کشیده قدم می زند ، لبخندی تلخ تمام چهره اش را در بر می گیرد و تبسمی به ژرفای دقایق باقی مانده صورتش را نوازش می کند.

چشمانش بی فروغ تر از هر وقت دیگری باز می شود و به تنه خشکیده درختی خیره می شود ؛ آری همه چیز از همین جا شروع شده بود چاقو را از جیب خود در می آورد و روی تنه درخت با خط های مورب می نویسد "اتمام تمام دقایق" ؛ و چاقو را با شدت هر چه تمام تر در بر روی دست راست خود میکشد. سوزشی تمام وجودش را در بر می گیرد و خون گرم و سیاه  از روی انگشت اشاره اش، به زمین سرا پا  سرخ  باغ می چکد و  قطره قطره حس می کند دارد از خودش تهی می شود، پلک هایش سنگین شده و پاهایش کرخت ، به درخت تکیه می کند و دوباره زیر لب زمزمه می کند: « زندگی عین زنده بودن در تمام لحظه های جان سپردن است...» و پلک هایش را بر هم می گذارد و به خواب فرو می رود .

در روز پنچم پاییز در زیر درختان طلایی رنگِ باغی خاموش ،  صدای بلند کلاغ ها با صدای جیغ کودکی در می آمیزد که بابا....،

و چاقوی قدیمی دسته چوبی بر روی تک درخت باغ برای همیشه باقی میماند.

 

مرگ .س

 

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 23:22 |

سلام ، سلامی به وسعت تمام ستاره های خاموش جهان و به گرمای آخرین نور تابیده شده از آخرین ستاره نورانی!!!!

من چند مدتی بود که خیلی گرفتار بودم و نمی تونستم به موقع بیام و بلاگم رو به روز کنم (در واقع 7 صبح میرفتم بیرون و 7 شب می اومدم اونم با کوله باری از خستگیو در گیری ذهنی ،، به هر حال دیگه مهم نیست ) اما از امروز به بعد تمام تلاشم رو میکنم حد اکثر دو روز یه بار بلاگم رو آپ کنم .

و در اینجا از تمام دوستانی که در مدت راکد بودن بلاگم منو فراموش نکردن و با نظرات خوبشون به من لطف داشتن تشکر میکنم و این داستان را به همشون تقدیم میکنم:

 

 

 

يادش نمي آمد چگونه در اين مرداب غرق شده بود ، يادش نمي آمد چگونه نفس هايش را باخته بود  . چگونه ممكن است من ، بتوانم با اين وضع زنده بمانم؟؟؟‌ خوب شايد هم نمي توانم و نبايد هم كه بتوانم ! ولي اما چرا دارم خودم را تحمل ميكنم ؟؟؟‌مگر من كي هستم ؟ يه آدم مچاله شده كثيف  بي خاصيت كه حتي سطل هاي آشغال شهر هم از من تميز ترند. به ياد آورد كه آن روز بازان مي آمد و هوا هم تاريك بود ، هميشه فكر مي كرد وقتي جايي تاريك است كه شب باشد ولي حالا فهميده بود روشنايي خود عين تاريكي ايست؛ در جايي که مردن و نابود شدن بي معني است ، سردش بود داشت از شدت سرما كرخت مي شد انگشتان پايش را ديگر حس نمي كرد ، انگار كه جريان خون در آنها متوقف شده باشد يا شايد يخ زده باشد اصلا حس نمي كرد كه چيزي مثل پا دارد! فقط مي فهميد كه سرما از روزنه اي وارد بدنش شده و دارد قطره قطره خونش را منجمد ميكند ، نگاهش را به آخرين ته سيگاري كه كشيده بود بر ميگرداند و با خود زمزمه ميكند ، اگر هنوز سيگار داشتم ؟‌ و به شدت از خودش بدش آمد ، اين سيگار هاي لعنتي او را رها نميكردند نه در بيداري نه در خواب و نه در حال مرگ ، با عصبانيت مشت گره كرده اش را بر روي ته سيگاري كه هنوز آتشش به كلي خاموش نشده بود فرود آورد ،‌ديگر نمي خواست .... ، بلند شد و به پارك پاييز زده نگاهي انداخت ، درختان بي برگ و برگ هاي بي درخت و نارنجي ، به ياد آورد كه هميشه دوست داشته مثل بچه ها روي  برگ هاي خشك بدود و بالا و پايين بپرد!؛ ولي هيچ وقت اين كار را نكرده بود و هميشه اين خواسته را سر كوب كرده بود ولي حالا ديگر دليلي نداشت كه اين كار را انجام ندهد ، ديگر چيزي براي از دست دادن وجود ندارد ، من هستم و من و ديگر هيچ كس جز من نيست ؛‌شروع كرد به دويدن و فرياد كشيدن روي  برگ هاي خشك ، صداي خرد شدن برگ ها صداي لذت دويدن همه و همه برايش تازگي داشت ديگر طاقت نياورد و به روي زمين افتاد و شروع كرد به غلت خورد و هوار كشيدن ، ناگهان صداي سكوت سنگين ترديد پارک را فرا گرفت ، ديگر نه فرياد مي زد و نه غلت ميخورد ، از بين درختان بلند كاج  به گوشه اي پار خيره شده بود ، فكر ميكرد كاش  مي شد همه چيز را فراموش كرد ؟‌! ؛‌آيا من مي توانم فراموش شوم و از ذهن جهان به كلي پاك شوم ؛خنده تلخي تمام صورتش را در بر گرفت و چشمانش همچون چشمان پرنده اي شكاري به گوشه اي زل زده بود !

بلند شد و روي نيمكت چوبي شكسته اي نشست ، ديگر نه مي خنديد و نه فكر ميكرد فقط آرام نشسته بود و به چيزي نگاه ميكرد ، فكر كرد ديگر نمي توانم زنده بانم حتما ميميرم و حتما خواهم مرد ،‌و بي ارده شروع كرد به قدم زدن ، ديگر هيچ گونه فروغي از زندگي در برق چشمانش نمي درخشيد ، فقط فكر ميكر چكونه ، .... ،

در شب چهارم پاييز ، در هواي نسبتا سرد و در پارکي با برگ هاي طلايي له شده  و نيمكت هاي چوبي  ، به ناگاه صداي جيخ دختر بچه اي  تمام عالم  شاعرانه شب را به هم ميريزد ، همه  با شتان براي كمك به سمت استخر .... ،

‌و همه با دهاني باز نظاره گر جسدي  بوكرده و  معلق در آب سبز رنگ استخر هستند.

مرگ . س

 

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 0:20 |