تبليغاتX
انجمن شاعران مرده

 

آسمان دیگر آبی و پاک نیست !

بوی کثیف نفرت تمام عالم را پر کرده

بوی حسرت تمام وجود آدم ها را پر کرده

و گناه تمام آسمان را به سیاهی کشانده

دیگر باران هم پاک نیست

دیگر هیچ کس را از هیچ باک نیست

دیگر خورشید هم بی باک نیست

دیگر ماه هم پاک نیست

و شب همچون ستاره بیکار نیست

دریا هم دیگر با ماه نیست

و آه ، دیگر همچون فریاد نیست

و انسان دیگر همچون کودک پاک نیست

مرگ.س

 

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 0:2 |

زندگی میکنم ؛ و بعد خواهم مرد، مرا خاک خواهند کرد جسدم را در زمین و یادم را در اندیشه هایشان ؛ من خواهم پوسید جسدم در زمین و خاطره هایم در ذهنتان، و کمتر از دو سال طول خواهد کشید که به کلی نابود شوم، هم در زمین و هم در ذهنتان .

پس بودن من – زندگی کردن من – وقتی که کمتر از دو سال به کلی وجودم از عالم و هرچه به این عالم مربوط است مهو شود، چه ارزشی دارد؟

باید بی تفاوت بود و زندگی رو وا گذاشت و فکر خودمون رو از تمام عالم خالی کنیم و توی سیاهی مطلق بنشینیم .

بدرود تمام لحظه های خشک و بی ثمر من ، من هم مثل شما به زودی زود از این عالم خواهم رفت.

مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 0:56 |

 

و مرگ آغاز شد

مثل مورچه اي سمج از سر و کله ام بالا مي رود

در انتهاي خط زندگي، در عمق درياي وجودم، جسدم خَفه شده

از حرکت مرموز مرگ

چه بي گناه ،گناه کار شدم و چه بي اراده ،اراده کردم

با چاقويي از روي ترديد در درون تو مثل تکه هاي زائد فهم بريده شدم 

کنار تنه درخت ترديد، خاموش شدم، له شدم، مثل ته سيگار روشن فراموش شدم

و خودم را گم کردم مثل جريان مرموز   فهميدن ، فهميده شدم و از سخره مرگ پرت شدم

به زندگي و شروع کردم از کودکي کسي که ميخواهد آينده را بميرد،و ترجمه شدم

مثل متن هاي خط خورده و تکراري زندگي ميان واژه ي خوشبختي....

مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 23:58 |

آری من امروز به انتها رسیدم به انتهای خودم و تمام واژه های مغزم !!!!

میان تمام کلمه های خاموش مانده مغزم غرق می شوم و دیگر هرگز برای رهایی خود تلاش نخواهم کرد

من میان قسم های ناتمام خودم تلاش می کنم !! من کمتر از روزی که میمیرد ِ زنده ام

 

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 1:5 |

چه افسانه قشنگی است ، خیلیآ غروب خورشید رو دیدن و از دیدن این غروب لذت بردن ولی کمتر کسی رو میشه یافت که با غروب خورشید اشک در چشمهایش جمع بشه و بغض گلویش را پاره کند و ناله فرصت نفس کشیدن رو از او بگیر !

تا به حال فکر کردید که غروب خورشید چرا اینقدر زیباست ! چرا همه مردم اونو دوست دارن !

میدونید وقتی که خورشید غروب می کنه آسمون رنگش از آبی ، به قرمز متمایل میشه ؛ ولی تا به حال فکر کردید چرا وقتی خورشید داره غروب میکنه رنگ آسمون قرمز میشه !

من خیلی به این موضوع فکر کردم و آخر هم براش یه داستان نوشتم :

اون قدیم قدیما که نوع بشر تازه فهمیده بود که زیبایی چیه و از زیبایی خوشش می اومد هوا تاریک بود و همیشه شب بود، همه افراد بشر به آسمان چشم دوخته بودن و زیبایی اونو تحسین می کردن ، بعضی ها محو ستاره ها می شدن و بعضی هم غرق در دریای وسیع و بی کران آسمان می شدن ، آخه میدونید آدم تا به حال چیزی به این بزرگی ندیده بود، تا حالا ندیده بود که ستاره ها چشمک می زنن واسه همین بود که از ستاره ها خوشش می اومد، تازه ماجرا تا جایی رفت که آدما برای معشوقشون ادای ستاره ها رو در می آورد واسشون چشمک میزدن ؛ خلاصه آدما سخت آسمون رو دوست داشتن ، آسمون هم به خودش مغرور شده بود که هیچ موجودی توی جهان نیست که به اندازه من قشنگ باشه هیچ موجودی به اندازه من بی کران نیست ، روزگار همین جور سپری می شد تا این که یکی از روزهای تاریک و سرد، نور طلایی رنگی پهنه سیاه آسمون را روشن کرد. هنوز منبع نور در پشت کوه های سر به فلک کشیده از دیده ها مخفی مانده بود ، همه کنجکاو شده بودند که بدونن این نور عجیب و زیبا از کجا ست.

تا این که قرص طلایی رنگ خورشید کمکم از پشت کوه بیرون اومد؛ همه نگاه هایشان را از آسمان به قرص طلایی رنگ خورشید دوختند و حس حسادت از همان لحظه در وجود آسمان شروع به قد کشیدن کرد.

همه در آرزوی داشتن این موجود طلایی رنگ در تب خواستن می سوختند ، عده ای که با هوش تر از بقیه بودند برای به چنگ آورده این موجود عجیب به قله کوه ها شتافتند چون دیده بودند که خورشید همیشه از پشت کوه ها بیرون میاد؛ ولی چیزی به دست نیاوردند ، در راه بازگشت یکی از جویندگان خورشید سنگی طلایی رنگ را یافت و از ته دل فریاد بر آورد که من یافتم ، من قسمتی از خورشید را یافتم و آن سنگ چیزی نبود جز طلا.

خورشید به همراه نور گرمای ملایمی را هم با خود آورده بود که باعث نشاط بیشتر زمین شده بود ، هر روز که می گذشت افراد بشر بیشتر به خورشید علاقه مند می شدند و از آسمان می بریدند. تا جایی که دیگر کسی از شب خوشش نمی آمد ، حتی ماجرا به جایی رسید که عده ای از شب می هراسیدند و آرزو می کردند که ای کاش شب وجود نمی داشت، و این انسان ها بودند که آتش نفرت را در وجود آسمان دمیده بودند .

آسمان از محبوبیت افتاد و کمکم مورد نفرت واقع شد. دیگر طاقت نداشت باید راهی را برای رهایی از این نفرت می جست نفرتی که فکر می کرد از حضور خورشید ناشی شده و چون اصلا فکر نمی کرد که این انسان هایند که نفرت را به وجود آورده اندمی خواست که از خورشید انتقام بگیرد.

راه های زیادی را مورد برسی قرار داده بود و هیچ کدام اثر بخش نبود مثلا یه بار با ماه دست به یکی کرده بود که جلوی خورشید رو بگیرن و موفق هم شدند اما خدا روز بد نده همه افراد بشر شروع کردند به سروصدا، ماه هم از ترس آبروی خودش کنار رفت و گذاشت تو آسمان روز فقط خورشید بمونه !

بعد ها اسم این اتفاق شده کسوف خلاصه کلی حیله کرد ولی هیچ کدومشون موفق نشدن و بلاخره تصمیم گرفت خودش دست به کار بشه واسه همین هم در انتهای روز قایم شد وقتی که خورشید به انتهای روز رسید از پشت تخته سنگی که پناه گرفته بود بیرون اومد و خنجرش رو توی قلب خورشید فرو کرد و خون خورشید تمام پهنه آسمون را قرمز کرد؛ واسه همینه که در انتهای روز هنگام غروب خورشید آسمان قرمز میشه !!!!!!

مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 0:1 |