تبليغاتX
انجمن شاعران مرده
گر چه شوق نوشتن در درونم مثل آتش سوزان تمام اراده ام را می سوزاند

 ولی خالیست تمام حجم مغزم و پر شده از تنها کلماتی زرد رنگ که زیر نور فهم ادبی ام سیاه به نظر می آیند

 و خالی می نماید تمام وجودم از کلماتی موزون!!!
واژه ها در ذهنم مثل رد پایی از فهم کسی که تمام هستی اش را از دست داده باشد

 پراکنده و نا موزون می نماید.
می خواهم کسی را برای دوست نداشتن این همه عشق خلق کنم،

 ولی چگونه خواهد فهمید که عشق تنها عین و شین و قاف نیست که در این 32 حرف آدمی جای گیرد

 چگونه خواهد فهمید که 32 حرف برای گفتو گو کافیست نه عشق .

 چگونه خواهد فهمید که جیر جیرک تمام عالم را با 3 حرف می فهمد ؛

 سگ با سه حرف میفهمد و این انسان کم فهم است که جهان را با 32 حرف می فهمد !
و من باز هم 32 حرف برایم کم است ،

 چگونه جسد خود را میان کلمات در هم قلمم جای دهم چگونه رقص خون را میان واژه های کاغذ نمایان کنم !
من بیش از 32 حرف می خواهم ، من زندگی را با تمام واژه هایش می خواهم.
من از مرگ حراس ندارم من از عشق باک دارم
من می تراشم قامت قلمم را – بر روی کاغذی زرد خواهم نوشت :
انسان – انسان – و بعد سه نقطه و انتهای کاغذ را سیاه می کنم به یاد مرگ.
فریاد خواهم کرد تمام وجودم را ، کالبدم را در حنجره مرگ فریاد خواهم کرد.
تمام حجمم را به مرگ خواهم سپرد!!!


مرگ . س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:15 |
انسان های نادان و خالی از هر گونه فهمی

پر از توده ای از نافهمی

خنده ای از روی ملاحت

نگاهی از روی کراهت

تازه فهم های به ارث برده تان را همچو پولهایتان در انبار فهم شهرتان

به ارث گذارید!!!

و کمی از عقلتان را برای خنده!!!!

مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:38 |