ولی خالیست تمام حجم مغزم و پر شده از تنها کلماتی زرد رنگ که زیر نور فهم ادبی ام سیاه به نظر می آیند
و خالی می نماید تمام وجودم از کلماتی موزون!!!
واژه ها در ذهنم مثل رد پایی از فهم کسی که تمام هستی اش را از دست داده باشد
پراکنده و نا موزون می نماید.
می خواهم کسی را برای دوست نداشتن این همه عشق خلق کنم،
ولی چگونه خواهد فهمید که عشق تنها عین و شین و قاف نیست که در این 32 حرف آدمی جای گیرد
چگونه خواهد فهمید که 32 حرف برای گفتو گو کافیست نه عشق .
چگونه خواهد فهمید که جیر جیرک تمام عالم را با 3 حرف می فهمد ؛
سگ با سه حرف میفهمد و این انسان کم فهم است که جهان را با 32 حرف می فهمد !
و من باز هم 32 حرف برایم کم است ،
چگونه جسد خود را میان کلمات در هم قلمم جای دهم چگونه رقص خون را میان واژه های کاغذ نمایان کنم !
من بیش از 32 حرف می خواهم ، من زندگی را با تمام واژه هایش می خواهم.
من از مرگ حراس ندارم من از عشق باک دارم
من می تراشم قامت قلمم را – بر روی کاغذی زرد خواهم نوشت :
انسان – انسان – و بعد سه نقطه و انتهای کاغذ را سیاه می کنم به یاد مرگ.
فریاد خواهم کرد تمام وجودم را ، کالبدم را در حنجره مرگ فریاد خواهم کرد.
تمام حجمم را به مرگ خواهم سپرد!!!
مرگ . س

