تبليغاتX
انجمن شاعران مرده

احساس مردن مثل حس زندگی در وجودش رخنه کرده بود!

دیواره ذهنش پر بود از واژه هایی که مدتها قبل

 برای احساس بهتر روی فهمش کنده کاری کرده بود!

ولی چه سود امروز حتی این واژه های کنده کاری شده

 آزار دهنده به نظر می رسیدند!

تمام فضای خاکستری و پیچ در پیچ مغزش

 مثل لوله های ملتهب در هم پیچیده تحت فشاری نا گسستنی قرار داشت.

اگر می توانست

 کاسه سرش را بر میداشت و تمام آن ماده خاکستری را دور می ریخت !

حس آویخته شدن از تمام چهره اش قابل فهمیدن بود.

در آن چشمان آبی و برودت بارش تضاد سهمگینی از مرگ و زندگی در جدال بودند!

وجودش از حس خاکستری مرگ سرشار بود

ای کاش سفیدی روز هیچ گاه بر سیاهی شب نتازد!

                                    مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 10:40 |
الهام از من گریخته است

به کلی گریخته است

اگر امشب شنیدید که پری مشغول نالیدن است

بدانید که سر نوشت

مرد جوانی که قلبی مرده در سینه دارد برای مرگ انتخاب کرده است.

شاعر سرگردان

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 18:13 |
سلام

امیدوارم که خوب باشید!

من میخوام یه سایت عکس بزنم

فقط عکس!!!!!

راستی میخوام بگم که چرا به این فکر افتادم!

داشتم در مورد توپ مرواری (کتاب صادق هدایت) کتاب می خوندم یه جا توضیح داده بود که چرا اسم اون توپ رو مروارید گذاشتن -- این جور نوشته بود:

روزی با اون توپ به دیوار یه قلعه شلیک میکنن و دیوار فرو میریزه

بعد تو خرابه های اون دیوار یه کوزه پیدا میکنن که توش پر بوده از مروارید

اونم چه مرواریدایی با هر کدوم میشده یه مملکت رو گردوند.

به اینجا که رسیدم با خودم فکر کردم اون بابایی که این مرواریدها رو به امیدی اونجا گذاشته!

در هر صورت دیگه نتونسته از اونا استفاده کنه!!!

و به نظرم یه همچین آدمی نباید آدم جالبی باشه!!!

بهد به خودم فکر کردم

من عاشق عکسم    کلی هم عکس دارم که به هیچکس نمیدمشون

بعد فکر کردم وقتی این عکسا رو به کسی ندم می خوامشون چه کار

 چرا باید جعمشون کنم !!!

و به همین خاطر میخوام می خوام یه سایت بزنم

حالا اگه ممکنه منو توی اسمش کمک کنید!!

نمی دونم اسمش رو چی بذارم !! کمکم کنید یه اسم خوب واسش پیدا کنم!

 

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 17:54 |
گفتند بابا آب داد

گفتند بابا نان داد!

نگفتند که بابا وسط سفره جان داد!

باباـ و بعد خنده اش گرفت که مامان نان داد!

وسط سفره بابا آب شد که مامان نان داد

و بچه فهمید که مامان نان داد و بابا آب داد!!

و بعد معلم خندید که بچه فهمید !

آه ......

و بعد کسی میان لحظه های دل واپسی گریست

و بعد بابا فهمید که بچه فهمید!

و نگریست بچه به آینده ای که پدر ساخت با دستان مادر

و بعد گریست دوباره بچه ای در ابدیتی تازه

و بعد ....

بابا میان لحظه های سفره جان داد!!!!!!!

مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 19:14 |

نوروز

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 1:51 |