احساس مردن مثل حس زندگی در وجودش رخنه کرده بود!
دیواره ذهنش پر بود از واژه هایی که مدتها قبل
برای احساس بهتر روی فهمش کنده کاری کرده بود!
ولی چه سود امروز حتی این واژه های کنده کاری شده
آزار دهنده به نظر می رسیدند!
تمام فضای خاکستری و پیچ در پیچ مغزش
مثل لوله های ملتهب در هم پیچیده تحت فشاری نا گسستنی قرار داشت.
اگر می توانست
کاسه سرش را بر میداشت و تمام آن ماده خاکستری را دور می ریخت !
حس آویخته شدن از تمام چهره اش قابل فهمیدن بود.
در آن چشمان آبی و برودت بارش تضاد سهمگینی از مرگ و زندگی در جدال بودند!
وجودش از حس خاکستری مرگ سرشار بود
ای کاش سفیدی روز هیچ گاه بر سیاهی شب نتازد!
مرگ.س



