تبليغاتX
انجمن شاعران مرده
هنوز هوا تاریک بود.

خورشید انگار که امروز را فراموش کرده باشد

سرما تمام خیالات کودکانه اش را می لرزاند

دوباره باید باور میکرد که فراموش شده.

خط سفیدی از بی نهایت تا اعماق دهنش می درخشید

خورشید هنوز در پس کوه ها برای لحظه ها دعا میکرد

هوا هم ناجوان مردانه تمام لحظه ها را منجمد میکرد

انگار که باید کم کم باور میکرد

تا این که چیز گرمی وجودش را در بر گرفت!!!!!

چشمانش خیره به انتهای سفیدی می درخشید

آفتاب هنور به مردگی خودش راضی بود

هوا هم سیاه بود و زمین سفید!!!!

گرمای باور نکردنی داشت نزدیک میشد

تا این که در سیاهی چشمانش چیز سفیدی درخشید!!!!!!

خاطراتش کم کم محو شدند و جای خالی آن تهی ماند

وقتی که آفتاب بیدار شد

تنها لکه سیاهی بر روی دشتی از سفیدی می درخشید!

و کودکی که تنها مرده بود.

مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 17:18 |
و آن گاه که واژه های تند مزه کرده در دهان آدمی

باور اصیل بودن را از آدمی می ستاند و به جای قطره ای

 دریایی از نفرت را بر آدمی آسان میکند آن گاه آیا باید پنداشت

 که تلخ ذهر های مرگ را قطره قطره باور کرد ؟؟

و آنان که به تو کوچکی اگر نه اندکی باور داشتند

می دانستند که باید قطعات گداخته هستی را با قطرات مرگ خاموش کرد!

و آنان را برای ابد به نیستی انداخت!!!!!!!!!! 

مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 19:31 |