من چه بی شرمم گر فانوس عمرم به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
از احمد شاملو
|
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم گر فانوس عمرم به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست از احمد شاملو + نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت
18:31 |
بی آن که از حراسی بترسم بی آن که از مرگی بحراسم تو را خواهان خواهم بود و تو- ای مردد!! ساکت باش بنگر برای لحظه ای بنگر به اعماق قلبت ... مرگ.س + نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت
23:26 |
یک مشت اشک یک لیوان سم قطره ای احساس برای رفتن ، دگر دیر است شاید باور اندکی مرگ کافی است انتهای ذهنم ، خالی و سرد تاریک و نمور – دخمه نور- سرد و سیاه دور – دور نقطه کاما سر خط تا انتها تا ابد
مرگ.س + نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت
23:52 |
زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!! يک..... دو.....سه ... همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به مرکززمين به راه افتاد دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت ! طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق . آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است. ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود! بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود. ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت : عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد . صدای ناله ای بلند شد . عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت. شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت: حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش . همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم . واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!
+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت
1:14 |
گفتم و هیچ نگفتی سر دادم و خاموش بودی بی کس بودم و با من بودی ویران گشتم و آباد گشتی مستانه در خود غرق شدم شادانه بر من پای کوبی کردی حیران بودم از جفای جهان که کارش جز به ویرانی نیست! در خلوتم بودم و خلوت شکنم بودی حیران در روی رخ یار بودم و آواره در پی نوایی از دوست مرگ.س
+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت
0:28 |
جاده تا ابد مسدود ؛ از ابتدا تا انتها خاموش سایه ای ، جسدی بر دوش راهی نگاهی بر دوش صدایی در گوش که خاموش کند فریاد دوش باور قطره ای از مرگ جرعه ای از همان مرگ پایان راه ، تا ابد خاموش مرگ.س + نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت
0:50 |
تقدیم به پرنده ناباورم غزل تقدیم به همیشه غم : دخترم غزل -<< بابا ! چرا شاعر خوبی نمی شوی ؟>> هی گریه می کند وسط دفترم غزل هی جیغ می کشد که دنیا بیاید از ... هی مشت می زند به خودش در سرم غزل من از وسط دو نصف شده ام : مهدی ... همین! و نیمه جدا شده دیگرم غزل از من نخواه ، هیچ ، که این عمر مانده را در انتظار مرگ بسر می برم غزل اصلا برو و دختر یک مرد خوب شو من احمقم ، (...) ، لجنم ، من خرم غزل بابا تو را کتک زده ؟! بابا بدست !! بد دیوانه ام ببخش مرا! شاعرم غزل!! چیزی نمانده برایم غیر تو اول غزل ، همیشه غزل ، آخرم غزل مهدی موسوی – مجموعه فرشته ها خودکشی کردند (...): یه واژه بود که نمی شد بنویسی
+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت
0:26 |
مرگ آن چهره بیداد گر آن دستان بی امان آن آواز خاموش اینک دارنده اش منم سرد و خاموش_... ؛ احساسش می کنم چندانم دور نیست تنها آوازی هم پای مرگ ... ، مرگ با دستان بی امانش مرا در آغوش می کشد هم صدا با من می خواند گذر می کنیم با هم از همه پستی ها ، کژی ها ... اوج می گیریم جدای از آن کالبد حس اش می کنم دگرم نیست آه که چه احساسی است در بند نبودن، آزاد بودن چه بد است ، چه بد است خاموش بودن دیدن و انکار کردن؛ شکستم ، همراهی ام را با مرگ شکستم فریاد خوان شدم نفرتم را که روشن کنم دیارم را، اما ندانستم که دوباره محکوم عذابم عهد شکستم – منجر به عذابم بازم گرداند به آن زندان به آن خانقاه بی کسان چه عذابی است دانستن دردی و محبوس بودن در زندان زندگی من می دانستم ، می دانستم – که چه دردیست اسیر بودم زندگی را !!! مرگ . س
+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 و ساعت
0:19 |
گفتند : "ستاره را نمی توان چید." و آنان که باور کردند برای چیدن ستاره حتی دستی دراز نکردند اما باور کن که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره دست یازیدم و هر چند دستانم تهی ماند، اما چشمانم لبریز از ستاره شد؛ ستاره های درونت را در شب چشمانت رها ساز و باور کن که عشق را هدفی نیست آنچنان که به دست آید یا در آغوش جای گیرد و عشق ، خود همه چیز است.
+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت
23:59 |
عمری است که زندگی را فکر کرده ام هیچ احساسی اش نداشته ام زندگی رفته اینجا تنهایم با کوله باری مملو از هیچ افکارم مه آلود از هیچ من کوله بارم پر نکردم از نشاط زندگی اینکم این است که نمی توانم هیچ را دوست بدارم تنها و تنها متنفر از خویشم و این زندگی عشق ! واژه ای است بی مفهوم اشک ها عمریست که زندانی این دودیده منند دل ها عمری است شکسته ی زندگی منند دوستی تنها و تنها کلامی است برای گفتن ذهنم به انتهای این جهان می خندد دو دیده گریان فکر شکست خورده ای است دو چشم نالان ذهن مجروح است آری زندگی معنای یک غروب نیست معنای باد و برگ و بهار نیست تنها و تنها واژه ای است در ذهن که همچو مرگ می درخشد من سالهاست که ذهنم مسموم این زندگی است. مرگ . س
+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت
0:6 |
نرگس که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه تماشا کند، چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. وقتی نرگس مرد ، اوریادها (الهه های جنگل) به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه آب شیرین ، به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود . اوریادها پرسیدند:"چرا می گریی؟" دریاچه گفت : " برای نرگس می گریم" اوریادها گفتند: "آه، شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی..." و ادامه دادند :"هر چه بود ، با آن که همه ی ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم، تنها تو فرصت داشتی که از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی ". دریاچه پرسید :"مگر نرگس زیبا بود؟" اوریادها، شگفت زده پاسخ دادند:"کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟،هر چه بود ، هر روز کنار تو می نشست ". دریاچه لختی ساکت ماند .سرانجام گفت: -"من برای نرگس می گریم، اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم . برای نرگس می گریم ، چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد ، می توانستم در اعماق دیدگانش،بازتاب زیبایی خودم را ببینم". کیمیاگر + نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت
0:9 |
تصویری در ذهن قلمی در دست زمزمه ای بر لب می نگارد ذهنش کاغذی سیاه از چرک واژه های ذهنش فکری نا موزون و در هم ریخته برای اسارت دوباره واژه ای از اعماق وجودش فریاد کنان بر تقلای قلمی پایان می دهد؛ تقاضای دستی برای نوشتن انکار ذهنی برای خواندن پایان کاغذ و مرگی دوباره مرگ.س + نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت
23:45 |
خیلی از دوستانی که لطف کردند و نظر دادند شکایت داشتند از حال و هوای شعرای من و می گفتند چرا این همه غمگین می نویسید، کمی هم از امید یه خورده از عشق بنویسید . بعد از این نظرات بود که سعی کردم از عشق بنویسم ، تنها جیزی که تونستم بنویسم همین متن که نوشتم:
دستم در دستش بود و دلم در بندش از نگاهش می شد فهمید خسته است از ... پرتگاهی در انتهای چشمش باز تاب سیاهی از اعماق قلبش تپش بی هراس ذهنم لرزش بی صدای دستم رها شد به پرتگاه قلبش به دنبالش بند نگاهم پاره شد سیاهی جایگزین تار پاره شد + نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت
0:1 |
حضوری دوباره ساکت و آرام گوشه ای خسته نگاهی که رد نوری بسته می رسد پنجره ای قدیمی با آیه هایی از پریشانی خلوت تاریک این اتاق کم کم نوری چند از پنجره ای آشفته دیواری ترک خورده دربی نیمه باز و تاریکی مطلق. مرگ.س + نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت
23:55 |
+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت
23:45 |
تمام عمر در پی چیزی بودم و اینک در کوچه سار تاریکی می رود تا که از دیده ها پنهان شود من هم به نظاره ایستاده ام رفتنش را نمی دانم چرا همراهی ش نمی کنم در دلم هزار ها غوغاست دستانم مرا به عقب می خوانند و پاهایم به پیش می برند می ترسم از این تاریکی که انتهایش نتوان دید اما.... آری من هم شتابان از همه ذهن ها گذشتم این اولین قدمم برای نیستی بود راه درازی در پیش است و من تنها تصویرش می کنم روشنایی کورسویی است در ذهنم نمی دانم همین امید برای این تاریکی بس است یا ... برای لحظه ای می نگرم به ابتدای خویش دگر برایم راه بازگشتی نمانده در این تاریکی نه می توان برگشت نه می توان به رفتن امید بست شاید چند قدمی بیش تا پرتگاهی فاصله ندارد پرتگاهی که انتهایش حتما مرگ است و من ... نه ، نمی حراسم برای من که عمریست مرگ را زیسته ام این پرتگاه چاله ای بیش نیست قدمم را آنچنان استوار بر می دارم که گویی هیچ هراسی ام نیست و انگار کنند که من می دانمم چه هستم تا شاید رهروان دیگر قدم هایشان به امید من استوار باشد قدم دوم و اینک زمین سست می شود دانستم که اینک در چه بلایی گرفتار آمده ام من در خلاب خویش فرو می روم دستی ام نیست گرمی نگاهی ام نیست دلخوشی لبخندی ام نیست نمی دانم که قدم سوم در چه خواهم گذارد حراس دارم از فرو رفتن در این سست وادی امید خویش به یاد می آورم کافی ام نیست برای گذشتن از این باتلاق باید کلامی گفت باید امیدی تازه متولد کرد من که عمریست زخمی خویشم نمی دانم از چه ی این زمین می ترسم و نمی روم قدم سوم را به استواری کوه بر می دارم زمین اینجا سفت است گویی بر سنگی ایستاده ام دیواری ام حس می کنم بر سر اراده ام دیواریست بس نا جوانمرد درشت و من این است که سالها در پس دیوار نیستی ایستاده ام همراه با خدا همدرد با شیطان و همسفر با نیستی همراهانم پس از سالها یا با نا امیدی مرده اند یا عمریست که نا امیدی را زیسته اند ومن امید وار دیوار را می پویم تا شاید رهایی یابم می دانم هیچ روزنه ای نیست هیچ نوری نیست هوا هم اینجا با من به اسارت است و من نمور از اشک های به گونه غلتیده اش همراهی اش می کنم او مرا نمی داند و من او را می جویم او سالهاست که تنهاست و هیچ برای تساحب امید ندارد من در خرابه های نا امیدی او به دنبال فانوسی ، شمعی ، نورتابی ام تنها و تنها جای مانده عشق بازی پروانه و شمع ؛ دیگر هیچ نیست سالهاست که این حادثه را در ذهنم مرور می کنم و سالهاست که آرزوی دیدن خویش در نور دارم و سالهاست که به دنبال کورسویی می گردم و جر منبع تاریکی که اش نفرت تراوش می کند دگر هیچ ندیدم آری ، نفرت ها هم اینجا زندانی اند نفرت ها هم از خویش متنفرند و چراغ پی سوز تاریکی متنفر از نور می سوزد من اینک بی هیچ امیدی در پس دیوار نیستی ام شاید اگر بخواهم امید وار باشم تنها امیدم این باشد که نا امید نباشم وای چه اندیشه ی رسوایی ، چرا بر نمی گردم شاید برای بودن لحظه ای نظاره بس است شاید برای خواندن لحظه ای تفاوت بس است و شاید برای نبودن احظه ای چشم بستن کافی است و من سالهلست که نیستم و برای جرعه ای لحظه ای بر می گردم برای تشنگی ام آب کافی نیست من از وادی نیستی باز می گردم در این وادی همه تشنه لحظه ای هستی اند من بر نمی گردم من تشنه خواهم بود من در امید ، امیدی می مانم من بی کسی را رسوا نمی کنم من اینجا دیوارش می مانم من اینجا فریاد می کنم من اشک نظاره می کنم نفرت می گریم خدای می بینم شیطان می گریم تاریکی ام و تاریکتر می کنم تا شاید پلی باشد از تاریکی به روشنایی من اینجا تاریک و تاریکتر می شوم شما آنجا روشن و روشن تر شوید شاید این دیوار تاب نیارد و سازمانش بر اندازم ته همه هستی ، نیست شود.
+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت
0:42 |
|
|