تبليغاتX
انجمن شاعران مرده

پلید موجودی دارد می میرد

با عالم هستی وداع می کند

از زندگی جدا می شود

در مستی رها می شود

غوطه ور است اما هنوز نمی داند

نمی داند که مرگ ش فرا رسیده

نمی داند که زندگی به پایان رسیده

نمی داند ز مستی رهایی رسیده

مسرور با دلی اندوهگین

می پیماید جام ها را - یکی پس از دیگری

فرو رفته در خویش

خاموش

شاید هم سرد

بی کسی از چهره اش فوران می کند

در پی جام دهم به خود قول می دهد که نباشد

با شروع جام یازدهم

چشمان بسته اش به خوابی عمیق می رود

قلبش حراسان

        اما مجبور می تپد

می تپد و حراس را به رگ های مرد می برد

آری

پلید موجود مردی است تنها – بی کس

مردی با بار نفرت و کینه

مردی با انبوه گناه

این جام دوازدهم است که کار را به پایان می برد

می رود و تنها می گذارد

               این دنیا را از خویش

می رود و با خود می برد

               بار نفرت و کینه خویش

می رود و تنهایی اش

               تنها تر می شود

اینک می دانندش _ حال که او نیست

          مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 0:2 |

آنها در کنار یک دیگر بودند و همه به یک اندازه می دانستند و باور داشتند که آنجه می دانند بسیار است

یکی در میانشان بود که به اندازه دیگران نمی دانست و به او نادان می گفتند . او تریبول نام داشت

هنگامی که شنید نادان است، فروتن شد و خود را پنهان کرد تا کسی او را نبیند.

اما دیگران با او همدردی نداشتند و او را دنبال کردند و نگاهش کردند و با او از آنچه نمی توانست بفهمد

حرف زدند. آنها می دیدند تریبول چه رنجی می برد و خشنود بودند از این که میتوانند او را برنجانند.

اما جهان دگرگون گشت و ناگهان تریبول دانا شد و بقیه نادان، بسیار نادان تر از او. تریبول هم

می خواست برای انچه دیگران به سرش آورده بودند انتقام بگیرد. اما آنها او را تحسین کردند و هیچ

کس به خاطره آنچه نمی دانست و تریبول می دانست، خجالت نمی کشید و تریبول با آنها همدردی

می کرد و نمی توانست آنها را برنجاند. او می دانست که همیشه به گونه ای تنها بوده است و در انتظار

زمانی بود که روزگار باز خواهد گشت . او دقیقا می دانست زمانی که در آن جهان بار دیگر دگرگونه

شود ، دیگران باز هم او را خواهند رنجاند.

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 0:23 |

خورشید در آسمان یکه تاز تاریکی

همچنان می سوزد

دل گرفته

دیده به آسمان می دوزد

خورشید مغرور می سوزد

دیده به زمین می دوزد

درختی له له زنان در پی جرعه ای آب

زمین را می پوید – آسمان را می جوید

آسمان .....

درخت نا امید چشم به زمین می دوزد

در پی سیاهی گام می نهد

قطره ای آب

کوزه ای شکسته

انسانی خسته

قدم هایی فرتوت

کوزه را رها می کند

زمین را سیر آب می کند

خودش را در پی خورشید رها می کند

خورشید حراسان

از هم دردی با او غروب می کند

ماه ، تابان طلوع می کند

ستاره حراسان می درخشد

شب تاریک وکویری خالی

انسان زاده ی دست خدا

قدم به قدم

خدا را می جوید

شن ها

تکبیر گویان

با او

باد

شبا هنگام کویر را ترک می گوید

کویر

انگار که در خوابی باشد

پاهایش

انگار که در خواب باشند

چشم هایش

انگار که به آسمان رفته باشد

دلش

انگار که در کویر مرده باشد

فکری نا موزون در حجم ذهنش

حجم ستارگان دلش را به حراس وا می دارد

فریادی

کویر را به لرزه وا می دارد

شب ترسان و لرزان

خورشید...

روزی نو بدون حضور انسان

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 0:20 |

شب حراسان از تاریکی

در پی روشنایی روز می رود که نیست شود

خورشید دوباره ازپس کوه های سر به فلک کشیده سر بر می آورد

همه مسرور از طلوع دوباره ی خورشید

خورشید ترسان از نگاه نیستی فروزان و فروزانتر می شود

دلی شکست خورده

در قطره جایی از زمین

همچنان سر به فلک کشیده رو به آسمان

خدا می جوید

خورشید را می پوید

نا امید از حضور خدا

قدم بر می دارد

به روشنایی مرگ

ذره ای از دل زمین

تپیدن می گیرد

قطره ای

همچنان می میرد

دلی – همچنان می سوزد

خورشید – همچنان می شوید

زمان

قربانی می شود

ساعت ها

دقیقه ها

می میرند

دقیقه ها

ثانیه ها

می میرند

پس من.....

چه بی شرم ایستاده ام

من هم

تکاتک دلها را می شکنم

می میرم

مرگ.س                             

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 0:19 |

هنگامی که جوانیم رویایمان ابتدا با تمام قوا در وجودمان منفجر می شود ،

شهامت بسیار داریم ولی جنگیدن را هنوز نیاموخته ایم.

با تلاش بسیار جنگیدن را می آوزیم ولی دیگر شجاعت لازم برای نبرد را نداریم

به همین دلیل بر علیه خود قیام می کنیم و جنگی را در وجود خود به راه می اندازیم

ما بدترین دشمن خود می شویم

سفر زیارتی

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 0:17 |
                      

هیچ وقت از احساساتمان با دیگران سخن نگوییم،

این احساسات متعلق به ما هستند نه آنها

چگونه می توانند قضاوت کنند؟؟؟

 

 سفر زیارتی

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 0:0 |
       

در گذر تلخ و پوچ عمر

چه دیده ای

 که نمی توانی دل از آن برگیری و مرا یارای باشی

تا از سراب عمر گذر کنم ؛

گر تو مرا یارای نیستی ،

باید تنها در این وادی قدم نهم

که گهی سخت و گهی آسان بر خویش روان خواهم شد

می روم

بدرود - بدرود

                                           مرگ.س

 

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 0:48 |
  

حادثه تابید

همچو نور از پس دیوار بلند شب

روز فاجعه آغاز یافت

بی کسی دلی پایان یافت

نه همراهی نه همزادی

مرگ پایان داد

فاجعه آغاز یافت

                                           مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 0:47 |
 

 

 

                        

اشک ها هم از او گریزان بودند و خویش به رهایی می شتافتند

پس چگونه باید باور می کرد که با اویی و برای او

 در حالی که تنهایش گذارده بودی                                    

                                                      مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 0:43 |

سالهاست که در این کنج خراب آرزو می کنم

ای کاش این ننگ بر من نبود و مرگ مرا تنگ در آغوش می کشید

از خدا سالهاست امید رهایی دارم

نمی دانم

خدا رفته یا من نیستم

اوست که مرا گم کرده یا من او را

خویش را حقیر می پندارم بر این زندان

                                       همچون مترسکی از مزرعه

دوستی من با زندگی همچون دوستی مترسک و کلاغ است

آری

زندگی سالهاست که از من گریزان است

مرگ در پشت سرم به نظاره ایستاده،که من کی خسته ی خویشم

نمی داند که من عمریست مرده ی خویشم

ایستاده تا من کی می ایستم

نمی داند که من در گذر رسیدن به اویم

من مرده ام و مرگ نمی داند

حال آن که زندگی خوب می داند

او بود که مرا در کام مرگ انداخت

و مرگ نمی پنداشت که من اویم

زندگی همچون شرنگ تلخی است

در بن حلق آدمیان که مرگ را ندا دهنده است

زندگی معنای ناتمام یک درخشش ناکامل است

زندگی پایان مرگ است

من مبهوت از گذر روزها حضور زندگی را احساس نکردم

و مرگ را در آغوش کشیدم                        

                                                    مرگ.س

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 0:25 |

A Shoulder To Cry On {دکلمه} دانلود کنيد

Anak {دکلمه} دانلود کنيد

Angel {دکلمه} دانلود کنيد

Annie's Song {دکلمه} دانلود کنيد

Dance {دکلمه} دانلود کنيد

Desert Rose {دکلمه} دانلود کنيد

Don't Give Up {دکلمه} دانلود کنيد

Ever Since The World Began {دکلمه} دانلود کنيد

Everytime {دکلمه} دانلود کنيد

Fly {دکلمه} دانلود کنيد

From A Distanse {دکلمه} دانلود کنيد

My Immortal {دکلمه} دانلود کنيد

Holding Out For A Hero {دکلمه} دانلود کنيد

I Will Always Love You {دکلمه} دانلود کنيد

Lady {دکلمه} دانلود کنيد

My All {دکلمه} دانلود کنيد

My Heart Will go On {دکلمه} دانلود کنيد

One More Day {دکلمه} دانلود کنيد

Only Time {دکلمه} دانلود کنيد

Origin Of Love {دکلمه} دانلود کنيد

Rose {دکلمه} دانلود کنيد

Teh Color Of The Night {دکلمه} دانلود کنيد

Unbreak My Heart {دکلمه} دانلود کنيد

Veras {دکلمه} دانلود کنيد

Viva Forever {دکلمه} دانلود کنيد

Vivo Per Lei {دکلمه} دانلود کنيد

Ya Gayeb {دکلمه} دانلود کنيد

You Must Love Me {دکلمه} دانلود کنيد

You {دکلمه} دانلود کنيد

You're My Heart , You're Soul {دکلمه} دانلود کنيد

The Girl With April In Her Eyes {دکلمه} دانلود کنيد

Waiting {دکلمه} دانلود کنيد

Ensani Ma Binsak {دکلمه} دانلود کنيد

Who Wants To Live Forever {دکلمه} دانلود کنيد

Love Story.wma {دکلمه} دانلود کنيد

b_magape {بي کلام} دانلود کنيد

May it Be {دکلمه} دانلود کنيد

sardame {دکلمه} دانلود کنيد

I'm With You {دکلمه} دانلود کنيد

I Will Survive{دکلمه} دانلود کنيد

+ نوشته شده توسط یه دیونه که مرده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 0:19 |