
پلید موجودی دارد می میرد
با عالم هستی وداع می کند
از زندگی جدا می شود
در مستی رها می شود
غوطه ور است اما هنوز نمی داند
نمی داند که مرگ ش فرا رسیده
نمی داند که زندگی به پایان رسیده
نمی داند ز مستی رهایی رسیده
مسرور با دلی اندوهگین
می پیماید جام ها را - یکی پس از دیگری
فرو رفته در خویش
خاموش
شاید هم سرد
بی کسی از چهره اش فوران می کند
در پی جام دهم به خود قول می دهد که نباشد
با شروع جام یازدهم
چشمان بسته اش به خوابی عمیق می رود
قلبش حراسان
اما مجبور می تپد
می تپد و حراس را به رگ های مرد می برد
آری
پلید موجود مردی است تنها – بی کس
مردی با بار نفرت و کینه
مردی با انبوه گناه
این جام دوازدهم است که کار را به پایان می برد
می رود و تنها می گذارد
این دنیا را از خویش
می رود و با خود می برد
بار نفرت و کینه خویش
می رود و تنهایی اش
تنها تر می شود
اینک می دانندش _ حال که او نیست
مرگ.س







